میگوید خوب استراحت کن، هفتههای آینده بالا و پایین زیادی خواهد داشت
آخرین باری که چنین چیزی شنیدم، ۹ ماه پیش بود، و هنوز در همان بالا و پایین هستم!
امیدوار؟ بله، امیدوارم که شنبه از راه برسد و هنوز نمرده باشم، و اطرافم هنوز کسی نمرده باشد، بتوانم بعد از سه هفته کار گاومیش، بالاخره نفسی بکشم، خلوتی حاصل شود، چه می دانم آخر
منتظرم شنبه از راه برسد و نمرده باشم، سینهام مثل آجر گداخته میسوزد، حتی یک خط چیزی نمینویسم، سفارش متنی ۱۰۰ کلمهای گرفتهام که هر شب این وقتها به خودم نگاه میکنم و میگویم باز ننوشتی؟ ننوشتهام، و میگویم فردا، قول، فردا هم نمینویسمش، چون باید دلیلی داشته باشم که روز را طی کنم و امیدوار باشم به روز بعدی. نیمه تمام زندگی میکنم که بیشتر زندگی کنم! این هم روشی است!
کی شروع میکنم به درس خواندن؟ لابد از شنبه، کی قرار است تماسی دریافت کنم؟ لابد بعد از شنبه، کی قرار است برگردم کتابخانه؟ شاید هفته آینده، شاید هیچ وقت!
منتظرم یک بار دیگر موجی به زندگیام بزند، و تا آن وقت؟ همین طور تباه و بیکاره باقی خواهم ماند. با تخیل کردن تکه تکه کردن نقاشیهام، تخیل کردن آن قطعهای که باید نوشته شود تخیل کردن حرفهایی که زده نشده، ... ادامه خواهم داد در همین مسیر هیچ!
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح