فرم انتخاب رشته - تاریخ: 1399/7/27 ساعت: 17:56
بغض دارد خفه ام می کند. نشسته ام رو به روی فرم های انتخاب رشته ، با رتبه دو هزار، به خودم نگاه می کنم که در هر چه هستم شکست خورده ام، که اجازه دادم در آنچه هستم شکست بخورم، به خودم نگاه می کنم و می بین
مثل مرگ نخل - تاریخ: 1399/7/27 ساعت: 17:56
این نوع خاصی از دلتنگی است، دلتنگی برای آنی که اتفاقی بیافتد، برای این که تلفن زنگ بخورد، برای این که به جز فرو رفتن، حرکت در جهتی دیگر هم حاصل شود، ...گوشی را زمین نمیگذارم، بیحاصل، خواندن تشنهترم
شهود - تاریخ: 1399/7/27 ساعت: 17:56
فرار کردن از نوشتن بزدلانه است، چه نوشتن در این جا، چه نوشتن متن؛ می دانم و با این وجود از نوشتن فرار می کنم! شب ها به رمانم فکر می کنم، به رمان اخیرم فکر می کنم! تمام روز در هول نوشتنم، و نمی نو
38.5 - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
مقاومت می کنم اما از همان اول راه می دانم که راهی غیر از نوشتن ندارم، نوشتن بی فایده و ملال آور است و دردی را درمان نمی کند، ولی تنها چیز باقی مانده است و الغریق یوسوس بکل حشیش به هر حال! چند تایی نفس
نیچهی اصیل ذاتیام - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
... که چشمهات را ببندی و پشت پلکهات همه نارنجی نزدیک به قرمز روی تاریکی افتاده باشد و نور گرم خورشید پیشانیات را نوازش کند ... با نفس تنگی و فشار در قفسه سینهام به خواب میروم، سوای بیدار شدن وقتی
تأملات مرگ - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
حال واو بدتر شده، تب من هم، سردرد دارم و نفس تنگی، هیچ کدام تازه نیست و کاری نمیکنم!مرگ همیشه از سوژه های محبوب بازی ام بوده، خیلی قبلتر ها، آن زمانی که فکر میکردم باید تصویری از مرگ خودم داشته باش
تماس ساعت دوی شب - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
در یکی از آن جلسات بی پایان، خوب یادم هست، آن قدر همه چیز ادامه پیدا کرد که دیگر از گذاشتن عینک روی میز کاری بر نمی آمد، دست چپم را دراز کردم روی میز و سرم را گذاشتم روی بازوم، یادم نیست داشت چه می پر
خودآگاه بیدار - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
دم صبح بیدار شدم! The new routine، شروع کردم به چک کردن خبرها، غر زدم که چرا باید ساعت چهار صبح خبری منتشر شود که مهم هم هست از قضا، منتشرش نکردم ولی، چون چرا باید خبری به این مهمی را ساعت چهار صبح من
آویزان از پنجره، دوباره - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
احمد کایا گوش می کنم، منتظرم تلفن زنگ بزند و خبر مرگ بدهند، گاهی از پنجره آویزان می شوم و به بهار که بدون حضور انسان ها شهر را به تصرف در آورده نگاه می کنم. چرا مدام بر می گردم اینجا؟ چرا از این نوشتن
مسیر هیچ! - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
میگوید خوب استراحت کن، هفتههای آینده بالا و پایین زیادی خواهد داشتآخرین باری که چنین چیزی شنیدم، ۹ ماه پیش بود، و هنوز در همان بالا و پایین هستم!امیدوار؟ بله، امیدوارم که شنبه از راه برسد و هنوز نمر
از روزهای ساکت پیش از توفان - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
می آیم دهن باز کنم می گوید: « فَأَنْجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ »
ماراتن - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 19:46
شب ها دلم می خواهد برای خودم باشم، نه این که تمام روز برای کس دیگری باشم، نه، ولی شب ها واقعا دلم می خواهد برای خودم باشم، بتوانم سرم را خالی کنم از همه چیز، سبکی اش را روی گردنم حس کنم، بتوانم به خود
فانتزی - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
نشسته بودم رو به روی کتاب، بدهکار خودم، قول نوشته ای را داده بودم که ننوشته بودم، و قصد هم نداشتم بنویسمش، همین طور باید کتابی که پیش دستم بود را تمام می کردم ولی نمی خواندم، سوای پیچک سردرد که پیچیده
و تار علیزاده - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
بیست و هشت ساله ام اما انگار دو سال و هشت و ماه دارم، یا دو هزار و هشت صد سال، نشسته ام برای دل تنگی دختران نجیب الله خان، و مجاهد مهربان گریه می کنم، و کاش گریه می کردم. دلم می خواهد یک دل سیر اشک بر
که بیست و هشت ساله ام و بازنده - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
از زیر نوشتن فرار کردم، و چون نباید فرار کنم، برگشتم؛ چیزی که باید می نوشتم، چیزی که شروع کردم به نوشتن ربطی به بود و نبود و پادذرات نداشت؛ دارم از اعتراف به این که شکست خورده ام فرار می کنم، از اعترا
قبر - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
قرار است باقی عمر را به کندن قبر بپردازم، و اگر عمرم طولانی شود احتمالا آن قدر در عمق فرو خواهم رفت که به نفت خواهم رسید!
شب - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
تمام شب را به قلت و واقلت زدن گزراندم، تمام شب را که صبح نمی شد، که نمی گذشت، چه می دیدم، که رو به رویم آدم ها نشسته اند، که لالم، که نمی دانم درست چیست، غلط چیست، این که خواب می بینم نشانه ی خوبی است، این که در بیدای خواب می بینم نشانه ی خوبی نیست.
علی بی غم! - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
بیست دقیقه دیر کردم، قهوهام برایم مهمتر از به موقع رسیدن بود، و اصولا برای این یکی ترجیحم با این است که احترام آنچنانی قائل نباشم، ککم نمیگزید! قهوهام را در سالن انتظار تمام کردم در حالی که twiste
نارسیسم - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
آزادانه نوشتن از مواحب است، مواحب ناشناس بودن، ناشناس ماندن، خوانده نشدن، گرفتاری این است که فاعل شناسا، خودش را سوژه قرار داده است، آزادانه نوشتن ممتنع است، مثلا ممتنع است که بنویسم به قدری بدخلق بود
انتخاب فلک - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
اخرین باری که حوصله ام سر نرفته بود را یادم نمی اید، آخرین باری که با کسی بودم و از این که کسی کنارم هست راضی بودم، آخرین باری که کاری می کردم، و از کاری که می کردم راضی بودم را به خاطر ندارم، آخرین ب

برچسب‌های مرتبط

this gonna kill me | this gonna kill me for the rest of my life | it's gonna kill me | it's gonna kill me lyrics | this headache gonna kill me | this relationship gonna kill me | this case is gonna kill me | this case is gonna kill me epub | this case is gonna kill me pdf | this way you gonna kill me lyrics