انگل - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
گاهی حتی برای نفس کشیدن انگیزه لازم است، برای این که از تشنگی تلف نشوی، برای این که اجازه ندهی دست و پایت به چیزهایی منفک از تنت تبدیل شود انگیزه لازم است. در تنهایی، در مواجهه به خصم، مواجهه با آنچه
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیافزود - تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 11:08
برای خروج از وضعیت فعلی باید کاری کرد، کاری نمی کنم ولی. دیگر حتی منتظر چیزی هم نیستم. یک چرخه مدام خودازاری و نوشخوار است که صبح با باز کردن چشم ها می افتم توش تا شب؛ شکر!به مرگ فکر می کنم، مرگ خودم
شنبه ها - تاریخ: 1398/10/17 ساعت: 23:36
درست نمی دانم دارم چه کاری می کنم، درست می دانم که هیچ کاری نمی کنم، دقیقا، هیچ کاری نمی کنم. کلاس این ترم هم تمام شده و دیگر نمی دانم از هفته آینده شنبه ها را باید برای کدام درد بی درمانی از خواب بیدار شوم، شاید بروم کمی شنا کنم، شاید بروم بمیرم!
ابری شده تاریک، چو دیوار ایستاده در پیش چشمانم - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 3:42
چهار صبح، کمی قبلش، کمی بعدش، دیگر فرقی نمی کند، عادت به ساعت نگاه کردن موقع بیدار شدن را گذاشتم کنار، برای ان که کم تر به خودم آزار برسانم، برای این که بیشتر به خودم آزار برسانم! چشم هام را باز می کن
اعاده حیثیت، اعاده شخصیت - تاریخ: 1398/10/4 ساعت: 0:04
چه چیزی واقعا آزارم داده است؟ آن روز که نشسته بودیم توی دفترش، بعد از سخنرانی طولانی اش، وقتی گفت « اوضاعت خوب نیست»، خوب نبودن اوضاعم نبود که آزارم می داد، نه حتی اتفاقی که افتاده بود، نه کاری که کرد
برگشتن به آنجا که نشانه بود - تاریخ: 1398/10/4 ساعت: 0:04
u200fوَقالَ الَّذينَ أَشرَكوا لَو شاءَ اللَّـهُ ما عَبَدنا مِن دونِهِ مِن شَىءٍ نَحنُ وَلا ءاباؤُنا وَلا حَرَّمنا مِن دونِهِ مِن شَىءٍ كَذلِكَ فَعَلَ الَّذينَ مِن قَبلِهِم فَهَل عَلَى الرُّسُلِ إِلَّا البَلـغُ المُبينُ
فردا که بهار آید، مثلا! - تاریخ: 1398/9/27 ساعت: 22:13
Twin sisters گوش میکنم، صبح باید باشد، همیشه باید صبح باشد، و روی بیخوابی باشم، و از twin sisters به guns n roses برسم، راضی باشم از این که سی روز دیگر تا deadline آن جایزه باقی مانده است، امیدوارم
Feeling trapped and exhausted - تاریخ: 1398/9/27 ساعت: 22:13
نوشتن به این وضعیت رسمیت میدهد و این چیزی است که میخواهم ازش فرار کنم، میخواهم از این واقعیت که خودم را حبس کردم در خانه، که هیچ کاری نمیکنم، که وقت تلف میکنم و تنها هستم فرار کنم.چه فرقی کردهام
امکانات - تاریخ: 1398/9/27 ساعت: 22:13
ممکن است بروم موهام را از ته بزنم، رگم را، سرم را حتی
در شانزده سالگی - تاریخ: 1398/9/27 ساعت: 22:13
چیزی در من تغییر کرده است، این را مدت هاست که بو کشیده بودم، امروز که رفتم برای خودم کیف جدید بخرم توی آینه ای که در مغازه نبود باهاش رو به رو شدم، چیزی در من تغییر کرده است و این تغییر مربوط به امروز
آسمانم کو؟ - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:52
هر شب به این امید بر می گردم که « فردا می روم شنا»، آن فردا هنوز نرسیده. سرد است، و با این احوال بیمار، ساعت ها نشسته ام پشت در پزشکی قانونی، ضجه های آدم های عزیز از دست داده را تماشا کرده ام در مه
شروع شده بود که داستان باشد، واقعی شد! - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:52
برایم نوشته: « به نظرم تو ترس از موفقیت داری» گرسنه ام بود، تکه بزرگ شیرینی مربایی زیادی شیرین را به زحمت توی دهانم جا دادم و فکر کردم: « حالا که چی؟»هوا آن قدر کثیف بود که ماسکم بعد از دو ساعت قدم زد
۴:۱۸ - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:52
بیدار میشوم با عرق سرد، بیدار میمانم تا صدای ماشینها شروع شود، «برگشتن»!دلم میخواهد از تحریریه بیایم بیرون، همین نیم بند ارتباط را هم ببرم، خودم را حبس کنم پشت در اتاق تا بپوسم، رنجش کمتر از رنجی
نبودن - تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
به هیچ چیز فکر نمی کنم غیر از این که چه حرفی را چرا زدم، کجا چی اضافه گفتم، چی کم گفتم، طوری زخم می زنم که آن طرف تنم پیدا می شود، طوری خودم را می خورم که انگار قرار است تمام شود این طوری، تمام نمی شو
آگاهی دو پاره - تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
مدام دلم می خواهد که شب باشد، که تاریک باشد، که وقت خواب باشد، خواب، مرگ است، هر بار دم اذان که چشم باز می کنم بی هوا، اولین چیزی که در ذهنم است هنوز همین کثافت است، تا کی، نمی دانم. امروز بعد از هفته
فرار از نوشخوار - تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
سه هفته پیش تصمیم گرفته بودم، و تمام چیزی که برایم مهم بود این بود که تحت هر شرایطی روی تصمیمم بمانم، و ماندم!دیروز علنی اش کردم، شنبه اجرایی اش می کنم، نگران؟ بله، نگران هستم، ترسیده؟ نه! ترسیده نیست
خیال بافی - تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
می گوید خیال بافی را تمام کن، می گویم باشهدور خودم می چرخم، زخم های باز خون ریزم را لیس می زنم، می خورم به در و دیوار، به پایه های مبل، کمترین واکنشی آتشفشانم می کند، می گویند آدم وقتی زیر موج باشد ضر
فکر وسواسی - تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
زود بیدار می شوم، گاهی با طعم خون توی دهانم، گاهی با کابوسی دیگر، ولی به هر حال، زود بیدار می شوم. سر صبح که آفتاب می افتد توی صورتم، میلم به رمان است، اگر حوصله کنم چند خطی می نویسم، نشود، چند صفحه ا
Shall be honoured - تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
احساس میکنم که میدانم چه میخواهم ولی اشتباه میکنم، دم غروبی رکاب زنان در خیابانهای خلوت ملاقاتی را تخیل میکردم، و زبان ریختنی را و پیش رفتنی را، عجب چرندیاتی!چیزی است که زنده نگاهم میدارد، فانت
خواستن - تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
از همه جا که قهر می کنم، بر می گردم اینجا، آسیبی که خوردم قابل جمع کردن نیست، شده ام 14 ساله، با همان نگرانی و بی مبالاتی و خامی چهارده سالگی، کثافت است، کثافت! دقایقی به خودم بر می گردم، تکه هام را ج

برچسب‌های مرتبط

this gonna kill me | this gonna kill me for the rest of my life | it's gonna kill me | it's gonna kill me lyrics | this headache gonna kill me | this relationship gonna kill me | this case is gonna kill me | this case is gonna kill me epub | this case is gonna kill me pdf | this way you gonna kill me lyrics