خرید بک لینک

چیزی در من تغییر کرده است، این را مدت هاست که بو کشیده بودم، امروز که رفتم برای خودم کیف جدید بخرم توی آینه ای که در مغازه نبود باهاش رو به رو شدم، چیزی در من تغییر کرده است و این تغییر مربوط به امروز و امسال نیست.

کی شروع شد؟ سیما، آن دختر کردی که بعد از کنفرانس همراهش رفتم کرم پودر بخرد برایم تعریف کرد که سال ها در زندگی اش، کوله پشتی و کتانی بوده است، و در بیست سالگی تغییر کرده است. آن وقت من هنوز تغییر نکرده بودم، حتی در آستانه اش هم نبودم، یک جفت کتانی مشکی خریدم به رسم مالوفم و برگشتیم، و فکر می کنم همان جا، در همان مکالمه کوتاه با دختری غریبه بذری روی خاک افتاد، ...

رفته بودم کیف بخرم، چرم، گران قیمت، و « دستی»، مدت هاست که دارم بهش فکر می کنم، به این که باید با چکمه های پاشنه چوبی ام کیف مناسب تری دست بگیرم، چیزی که جا برای لبتاب داشته باشد، برای چند تا کتاب، و برای چیزی مهم تر از کتاب و لبتاب، چیزی که بیشتر از این ها شبیه من باشد، بیشتر از کوله پشتی که تمام عمر روی دوشم بوده است. آیا دارم لاکم را زمین می گذارم؟ نمی دانم، ... آیا کتانی ها را در آورده ام؟ بله.

گشتم دنبال این که موقع ثبت نام کنکور کارشناسی چه وقت است، ربطی به آن پیشنهاد احمقانه که جعفرزاده داده است نداشت، شاید هم داشت، اما اصل ماجرا این نبود، مدام، هر بار که بهش فکر می کنم، بر می گردم به عصر آن روز در دفتر «و»، زنش گفت بچه شان می خواهد برود خانه کسی بماند، و گفت که گفتم باید از تو اجازه بگیرد، و بچه زنگ زد که اجازه بگیرد، و «و» اجازه داد که بچه شب را خانه کسی بماند، در همین مکالمه کوتاه چیزی بود، چیزی که فکر می کردم واقعی نیست، که هرگز وجود ندارد، داشتم چیزی که فکر می کردم واقعی نیست و هرگز وجود ندارد را پیش روم می دیدم، داشتم آسایش یک زندگی خانوادگی را پیش روم می دیدم، چیزی که وجود داشت، و واقعی بود.

چیزی در من رخ داده است، دفعه قبل، وقتی داشتم با وکیل امیرحسین دعوا می کردم، فکر نمی کردم که باید جام را عوض کنم، این بار، وقتی جعفرزاده آن حرف را زد، انگار نور یک باره برای لحظه ای به گیاهی تابید که تا امروز در تاریکی قد کشیده است، انگار آنی سنگینی گیاه را حس کردم، و آن پیشنهاد دیوانه وار، دیگر آن قدر ها هم دیوانه وار به نظر نمی رسید.

به صورت چروکیده خرمشاهی نگاه می کنم، فکر می کنم آخرین پیرمردی که در این شغل دیده ام کجاست؟ دور و بر خودم، هیچ کس! آیا روزنامه نگاری شغل جوانانه ای است؟ آیا دارم پیر می شوم؟ آِیا دارم محافظه کار می شوم؟ زن می شوم؟ دارم از منی عبور می کنم و به سمت من دیگری می روم، منی که کتانی نمی پوشید، ... کتانی نمی پوشد دیگر، دیگر کتانی نمی پوشد.

گفته بودم که به حوالی 14 سالگی برگشته ام، به گمانم حالا 16 ساله ام، در آستانه کنکور، و واقعا ممکن است آن قدر دیوانه باشم و بروم کنکور دیگری ثبت نام کنم، مرد همه ی کنکور های تاریخم و می دانم که در این کار نمی شود پیر شد!

پس آن تصویر چی؟ آن تصویر دفتر روزنامه، با عکس محمد مسعود و حسین فاطمی بالای سرم. ...

می گفت در این مملکت، هر کاری که بخواهی بکنی، باید اول پایگاهی در جایی دیگر داشته باشی، راست می گفت، و حالا لابد باید بروم دنبال آن پایگاه دیگر!

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: چهارشنبه 27 آذر 1398 ساعت: 22:13

صفحه بندی