خرید بک لینک

حال واو بدتر شده، تب من هم، سردرد دارم و نفس تنگی، هیچ کدام تازه نیست و کاری نمیکنم!

مرگ همیشه از سوژه های محبوب بازی ام بوده، خیلی قبلتر ها، آن زمانی که فکر میکردم باید تصویری از مرگ خودم داشته باشم دلم میخواست در برگشت از نیویورک به لندن، وسط اقیانوس و در سقوط هواپیما بمیرم، فکرش را که میکنم هنوز هم همان را دوست دارم، در چه سنی؟ خودم را در آن پرواز زنی با موهای سپید دیده بودم، زنی در بازگشت از یک سفر کاری طولانی، ...

مدتی بعد از آنکه ترس مرگ را از دست دادم، فکر کردن بهش را هم متوقف کردم، ایده ام این بوده ( و هست) که ما برای به دنیا آمدن آمادگی هوشیارانهای نداشتیم، اما هر چه لازم بود، به ما داده شد، در مورد مرگ هم چنین است پس جایی برای نگرانی نیست، و نه جایی برای فکر کردن، در واقع، دیدم زندگی کردن آن قدر مساله های اخلاقی عجیبی دارد که واقعا راهی برای فکر کردن به مرگ باقی نمی ماند، رها کردم.

چند روز پیش نوشتم که واقعا اگر بدانم چه روز و چه ساعت خواهم مرد، باز هم ذره ای در برنامه روزانه ام تغییر ایجاد نمی کنم، هنوز هم بر همانم، و با این حال، امشب دوباره ذهنم درگیر است، ...

با مردن همه چیز تمام میشود، آدمهایی که ساختهام، داستانهایی که نیمه تمام گذاشتم، و البته، داستان خودم، تمام میشود، درامهایی که نوشتم، می مانند پا در هوا، ولی داستان خودم، نه، نویسندهاش باید تصمیم بگیرد که لابد گرفته و اختیار سوژه در این جا محلی از اعراب ندارد، غمم نیست.

نقاط اوج لذتم کجا بوده؟ به غیر از مکاشفه های سر کلاس، و کیف خواندن [نوشتههای خودم و دیگران]، به غیر از آن دقایق لذت ناب غرق شدن در موسیقی، اوجهای لذت این زندگی، دقایق غروب آمیخته به خستگی حاصل از یک روز تمام خواندن در کتابخانه بوده است، دقایقی که ثابت میکرد روز مفیدی داشتم. و خوب، برای این که یک زندگی را خوب بنامیم، همین اندازه از لذت هم حتما کافی است. شکر

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:46

صفحه بندی