خرید بک لینک

احمد کایا گوش می کنم، منتظرم تلفن زنگ بزند و خبر مرگ بدهند، گاهی از پنجره آویزان می شوم و به بهار که بدون حضور انسان ها شهر را به تصرف در آورده نگاه می کنم. چرا مدام بر می گردم اینجا؟ چرا از این نوشتن هزیانی دست بر نمی دارم؟ چرا نمی نشینم رمانم را تمام کنم؟

به سرم زده است که شروع کنم به نوشتن این داستان پر خون، این داستان که هنوز از پیکر آدمش خون جاری است، چرا باید فکر کنم چون گراهام گرین توانسته یک وقتی دو تا رمان را هم زمان بنویسد من هم می توانم چنین کنم؟ چرا باید فکر کنم زخم باز، چیزی برای نوشتن دارد؟ چرا اصلا باید فکر کنم که می توانم بنویسم؟

یک نامه تازه گرفته ام، مشابه نامه ای که سال 91 گرفته بودم و یک هفته روی هوا نگهم داشته بود، این بار حتی خم به ابروم نیاورد، چه کسی گفته از هیچ رودخانه ای نمی توان دوباره گذشت؟ راست گفته است، هیچ چیز در جهان تکرار شدنی نیست، و کیف همه چیزهای دست اول از دست رفته است، چه می ماند؟ چای، و جان کندن برای تمام کردن داستانی که در دست دارم، و انتظار مرگ.

آویزان می شوم از پنجره، برای بار چند هزارم، خیره می مانم به آسمان، دوباره، دوباره، دوباره، چیزی در من هست که می داند این تکرار بی معنی است، چیزی در من هست که هنوز امیدوار است، امیدوار است چیزی وجود داشته باشد، چیزی در من هنوز امیدوار است که خواستن فایده داشته باشد، قبلا هم اینجا بوده ام، آن شب ها که داشتم سعی می کردم « پیکان» را که فکر می کردم خیلی مهم است به جایی برسانم، حتی آن شب ها هم می دانستم که خودم را مسخره می کنم، حتی آن شب ها وقتی با استادهای دانشگاه ستاری و بچه های پرتابه های صنعتی اصفهان به حرف هایم گوش می دادند ذوق می کردم.

در بر عبث پاییدن سعادتی هست؟ نمی دانم، در ترک نکردن و جان کندن سعادتی هست؟ نمی دانم. ... تمام روز را لاشه، افتاده بودم روی تخت، برای خاطر خبری که ارزشی نداشت حرص می خوردم، خش می گوید « من که بهم گفته ام» ... گفته است، گفته است که ترسوست و فایده ندارد و باید رها کرد، می گوید « من یک سال پیش بهت گفتم» راست می گوید، گفته است، بارها در طول این سالها، و البته هشت، نه ماه پیش، وقتی آن کثافت هنوز تازه بود، گفته است، من ولی هنوز برای این کار تب می کنم، هنوز داد می زنم، هنوز رگم ورم می کند، برای چی؟ برای هیچی، برای چیزی که فردا طوری فراموش می شود انگار هرگز رخ نداده است، یک روز تمام را به باد می دهم، که چی؟ نمی دانم، که فرار کنم از بیهودگی دیگری، از بی سرانجامی دیگری، از ناامیدی عظیم تری، فایده ای هم دارد؟ ندارد، غیر از این که روزها را می خورد و ازم تصویر آدمی احمق می سازد، فایده ی دیگری ندارد؛ می دانم و باز ادامه می دهم، همیشه می دانم که اشتباه می کنم، دقیقا می دانم که کجا را اشتباه می کنم و نتیجه اش چه خواهد شد و باز ادامه می دهم؛ از خودم می پرسم « ساختن خاکریزی که قرار است به دشمن واگذار شود چه فایده ای دارد؟» جوابی ندارم، غیر از این که « تف بر جسد مرده ای که فشنگ توی خشاب اسلحه اش باقی مانده باشد» ...

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:46

صفحه بندی