خرید بک لینک

... که چشمهات را ببندی و پشت پلکهات همه نارنجی نزدیک به قرمز روی تاریکی افتاده باشد و نور گرم خورشید پیشانیات را نوازش کند ...

با نفس تنگی و فشار در قفسه سینهام به خواب میروم، سوای بیدار شدن وقتی خورشید در ۱۸- است، و ساعتی به خود پیچیدن تا خواب بازیگوش دوباره برگردد به چشمها، صبح اول وقت بیدار میشوم، شش و هفت، با چشمهای نیمه بسته، سرم را میکنم توی گوشی، دنبال چی میگردم؟ نمیدانم. حتی نمیدانم چرا اولین کاری که میکنم، هر صبح، همین است. ... ربطی دارد به آن سه و چهار صبحی که گند و کثافت این روزهای زندگیام در آن مشدد شده (!)، ربطی ندارد! انگار که پایی به راهی برود، و پایی به راه دیگر، بخشی از من هست که از همان روز اول به کل این ماجرا به دیده استهزا نگاه کرده، خودش را نیالوده، لبخند زده و رها کرده است که بخش دیگری از من، آن طفل نارسیده، همه چیز را �حس� کند، تراژدی!

در آن معدود لحظات تشنج، همین طفل نارسیده است که کنترل را به دست میگیرد، برای آن دیگری اما مهم نیست، او به کل چینش ماجرا، به طفل نارسیده، به تبها و تند شدن بازجوها، به وضعیت ساختمانهای موقت و غیر موقت میخندد، او، همان است که قهوه را به به موقع رسیدن ترجیح میدهد، twisted sisters را به تمرین تنفس، مانیا را به جدی گرفتن ماجرا، او همان است که اصرارهای آدمها بر لزوم �کاری کردن� را مسخره میکند. همان که تمام چیزی که میخواهد همین نارنجی پشت پلکها ست وقتی آفتاب میافتد توی صورتش، یک معترف به پوچی همه چیز، نیچهی اصیل ذاتیام، بدبین، استوار، ... همان که منتظر است در پایان همهی این قصهها به خودش نگاه کند و بگوید � خوب بازی کردم� و جملهاش سوالی نباشد!

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 19:46

صفحه بندی