در یکی از آن جلسات بی پایان، خوب یادم هست، آن قدر همه چیز ادامه پیدا کرد که دیگر از گذاشتن عینک روی میز کاری بر نمی آمد، دست چپم را دراز کردم روی میز و سرم را گذاشتم روی بازوم، یادم نیست داشت چه می پرسید، یا داشتم چی می گفتم، فقط یادم هست که انگار رگی که تمام پی به آن بند بود را کشیده بودند بیرون از تنم، گوشت بی استخوان، افتاده بودم روی میز و داشتم تمام می شدم!
تمام نشدم، هنوز هم که سوم فرودین است، تمام نشده ام، تمام نشده است. دستی به طرف کسی دراز نمی کنم، و وقتی حوالی ساعت دوی شب، تماس های تهدید آمیز تازه ای می گیرم، بیش از اندکی لرزیدن و کمی تاخیر در به خواب رفتن، چیزی حاصل نمی شود. ...
کاش می شد حرف زد، می شد نترسید و حرف زد، کاش گوشی بود
...
این روزها بارها خودم را بردم زیر اخیه، فلان حرف را نباید می زدی، به فلان کس نباید اعتماد می کردی، فلان کار را نباید می کردی، کم درس خواندی، کم نوشتی، ضعیف بودی، ... از دیشب دارم دوباره به خودم در آینه نگاه می کنم و هی از خودم می پرسم آخر چطور دوام آوردی؟ چطور وا ندادی؟ چطور پشت سر گذاشتی؟ ... جوابش سخت نیست. پشت سر گذاشتم که چنین پوک شده ام، که چنین استخوان بودنم درد می کند. ... و هنوز منتظر بدتر از اینها هستم!
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح