مقاومت می کنم اما از همان اول راه می دانم که راهی غیر از نوشتن ندارم، نوشتن بی فایده و ملال آور است و دردی را درمان نمی کند، ولی تنها چیز باقی مانده است و الغریق یوسوس بکل حشیش به هر حال!
چند تایی نفس عمیق کشیدم و پشت سرش رفتم تو، صندلی نشانم داد و نشست رو به رویم، .. ... ... ، ... ... ... ، .... ... ...، گفتم توان تحملش را ندارم، اصرار کرد، گفتم اگر اصرار دارید مقاومتی نمی کنم. اصرار داشت، مقاومت نکردم، دو ساعت بعد، چنان تمرکزش را از دست داده بود که نمی دانست چه کسی را صدا کند توی اتاق، چه کسی را بیرون کند، و چنان می لرزیدم که صندلی، اتاق، راهرو، و تمام ساختمانی که بنایش به نظر از همان روز اول موقتی می آمد با من به لرزه افتاده بود.
گفتم بغلم کن، گفت گریه کن، گفتم نمی توانم و گفتم بغلم کن. ...
آمد ایستاد جلوی در، گفت اگر می دانستم این کار را نمی کردم، گفتم اخطار داده بودم، گفت نداده بودی، و اگر می دانستم این کار را نمی کردم چون وقتی اینجا هستی مسئولیتت با من است. حتی لبخند بی رمقی هم نداشتم که تحویلش بدهم. ... گفت کسی پایین منظرت است؟ گفتم تنها هستم، نگفتم ولی در سرم بود که اگر ده سال هم اینجا نگهم داری، غیر از رییسم که شیفت را تحویل نگیرم شاکی می شود، هیچ کس حتی نمی فهمد که غیب شده ام. ... و اینها همه حاشیه است. کلمات برای توصیف آن چه رخ داده است، آن چه رخ می دهد، کلمات برای توصیف آنچه شنیده ام، آنچه بر من گذشته و می گذرد کافی نیست. اشکی ندارم بریزم، و فکر می کنم آیا هرگز روزی خواهد رسید که از این ماجرا بگذرم، که حرف بزنم و همدردی بگیرم و بگذرم؟ آیا هرگز عبور خواهم کرد؟ تمام خواهد شد هیچ وقت؟ ... نمی دانم.
فشار را آن قدر بالا برده بود که رسیده بودم به حمله عصبی، به چی فکر می کرد؟ من به چی فکر می کردم؟ کجا بودم اصلا؟ و چرا آنجا بودم؟ ... ساعت ها طول کشید تا بتوانم برای رییس بنویسم که باید با هم حرف بزنیم، تمام شب را به خودم پیچیده بودم، صبح با همان لباس های دیروزی رفتم سراغش، دو خط حرف زدم و خواستم که پیغامی را برساند. سر شب زنگ زد. به گفتن این که پر تنش گذشته است ختم کردم و رد شدیم. ... رد شدیم.
این وضعیت اسمی دارد و اسمش PTSD است، من ولی نمی خواهم باور کنم، می خواهم روی پا بمانم، به همان اندازه روزهای قبل از فاجعه بدوم، و حتی بیشتر، چنین هم هستم؛ و آدم ها را دچار سو تفاهم می کنم انگار به هیچم نیست، و آدم ها می پذیرند که به هیچم نیست، و بازی کردن به هیچم نبودن هر روز بیشتر از دیروز توانم را تحلیل می برد، و همه این ها زیادی بی ثمر است!
شاید اگر می توانستم معنی به این چیزها بچسبانم، اگر چشم اندازی پیش روم بود، اگر می دانستم که به راهی می روم، شاید اگر می دانستم که این چیزها قرار است ثمری داشته باشد، اوضاع بهتر می شد. می دانم که همه این ها بی معنی است، قرار نیست ثمری داشته باشد، راهی به چیزی باشد، قرار نیست رویشی باشد، زخم های بی معنی است که یادآوری می کند گذشته حقیقت داشته است و غیر از این هیچ.
می گوید باید دست دراز کنی که آدم ها بفهمند و کمکت کنند؛ دست دراز نمی کنم که آدم ها ابزارم کنند برای راضی کردن هیولاهای خودشان. دست دراز نمی کنم .
تب دارم، 38.5! منتظرم زنگ بزنند و دوباره صدایم کنند به همان ساختمان موقتی، با خودم حرف می زنم، با خودم حرف هایی را تمرین می کنم. زنگ نخواهد زد، حرفی نخواهم زد دیگر. واو می گوید قوی و هوشیار هستی، واو حمله های عصبی ام را ندیده است. ...
خستگی فلزات، حالتی است که در آن فلز برای مدتی طولانی زیر فشاری غیر خورد کننده قرار دارد و بعد یک روزی، فشاری اندکی بیشتر از آن فشار های غیر خورد کننده، در حالی که منطقا نباید فشار عظیمی محسوب شود، تکه تکه اش می کند. این البته پایان ماجرا نیست، پایان بازجویی ها نیست، و پایان این فصل هم نیست. یا اقلا امیدوارم که نباشد. و چرا امیدوارم که نباشد؟ حرف های زیادی باقی مانده است (؟)، اقلا در آن ساختمان موقت، حرف های زیادی باقی مانده است که بعید است کسی گوشی برای شنیدنش داشته باشد. مهم نیست. ... و چرا امیدوارم که پایان نباشد؟ احمق ها خواهند گفت در این وضعیت لذتی کشف کرده ای، احمق ها تنها یک توضیح برای همه اتفاق ها دارند، لذت می بری، احمق ها فکر می کنند اگر به آدمی تجاوز شود، به این دلیل است که از تجاوز لذت می برد، و اگر بحرانی تمام نمی شود به این دلیل است که نمی خواهد تمام شود چون از آن بحران لذت می برد، میم یکی از آن احمق هاست که خوشحالم دیگر نمی بینمش، اما هنوز نمی دانم چرا امیدوارم که این ها همه پایان این ماجرا نباشد.
...
فکر می کنم که روزی همه اینها تمام خواهد شد، روزی خواهد رسید که توانسته باشم که به این چیزها معنی بدهم همان طور که برای زخم های بی شمار بی معنی قبلی ام معنی هایی تراشیده ام و بالاخره با آنها کنار آمده ام، روزی خواهد رسید که این قصه را با خنده تعریف خواهم کرد، داستان پر فروشی خواهم نوشت و فیلم نامه اش را به یک تهیه کننده خوب خواهم فروخت و خانه سپید را خواهم داشت و هویت و کتاب ها و اعتبارم را خواهم داشت و به تغییر دادن همه چیز، ویران کردن و بنا کردن همه چیز، به به دست آوردن چیزهای جدید و بودن های جدید فکر نخواهم کرد. روزی خواهد رسید که سرانجام آن طور که دلم می خواهد به بودن بپردازم؛ روشن است دیگر، هنوز خوشبینی ذاتی ام، حمافت ذاتی را از دست نداده ام، هنوز منتظر هستم، و بر عبث می پایم!
به چی احتیاج دارم؟ خیلی بچه بودم که تلویزیون فیلمی داد در مورد مرد جوانی که یک مشت بچه دبیرستانی شیطان صفت تصمیم گرفته بودند زندگی اش را سیاه کنند، و کردند، و در تمام فیلم، هیچ کجای فیلم، خدایی/ خیری سر نرسید که آدم خوب داستان را برنده کند. فیلم قرار بود به فضاحت کشیدن یک فرهنگ و یک سبک زندگی باشد، اما در حقیقت به فضاحت کشیدن باوری دیگر بود، از آن سال های کودکی تا امروز هنوز پس ذهنم هست که آن خدایی که به ما نشان می دادند چرا در آن فیلم ظهور نکرد و آن مرد بیچاره را نجات نداد؟ چرا بدی بدون توقف پیش رفت و نجات دهنده ای از جایی نرسید؟ بیش از بیست سال از به چالش کشیده شدن آن باور کودکی گذشته است، دوست داریم باور کنیم که خیر اصیل است و خوبی قدیم است و سرانجام روز بر شب پیروز می شود، اما جهان جای منصفانه ای نیست، جهان جایی است که در آن بتهون گوشش را، و شجریان حنجره اش را از دست می دهد، طبیعت به خیر بهایی نمی دهد و شاکی در جایگاه متهم می نشیند و این من هستم که سر آخر باید مثل بچه ای که به غیبت خدا در آن فیلم لعنتی فکر می کند بنویسم « احتیاج دارم یک نفر توی گوشم بگوید رذالت پیروز و ماندگار نیست» و آرزو کنم که کاش اشکی برای ریختن داشتم.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح