خرید بک لینک

مدام دلم می خواهد که شب باشد، که تاریک باشد، که وقت خواب باشد، خواب، مرگ است، هر بار دم اذان که چشم باز می کنم بی هوا، اولین چیزی که در ذهنم است هنوز همین کثافت است، تا کی، نمی دانم. امروز بعد از هفته ها، بعد از ماه ها به آب زدم، حتی آب هم ذهنم را درگیر نمی کند، هیچ چیز این نوشخوار را متوقف نمی کند، هیچ چیز به غیر از ساعت های کلاس، آخ، کلاس.

همه دل داری ها، همه ابراز نگرانی ها خلاصه می شود در این که « بیا بیرون از ایران» می نشینم رو به روی لب تاب، سعی می کنم چیزی پیدا کنم که هلم بدهم از جایم تکان بخورم، فایده ندارد. نه توانی و ایده ای برای پروپزال نوشتن دارم، نه حتی سوادش را، می گویم باید خودم را جمع و جور کنم، تکه هایم را ولی پیدا نمی کنم، هیچ نمی دانم چه می خواهم، هیچ نمی دانم چه چیزی هوام را عوض می کند، هیچ نمی دانم باید بلند شوم برم کجا، و این وسط ننوشتن غوز بالای غوز است. خبر دیروز.

ایده، ایده، ایده، اگر بنشینم می توانم یک دفتر چهل برگ ایده بنویسم، عنوان های عالی، تحقیق هایی که می شود روی تک تک شان پول گرفت، کار های خوب، چیز هایی که متصل نگهم دارد، یک قدم از ایده جلو تر نمی روم، همان وقت که دارم صورت بندی اش می کنم ازش بیزار می شوم، دلم هیچ چیز نمی خواهد، نه رمان، نه فیلم، نه کار، هیچ چیز، هیچ چیز غیر از این که بمیرم، نباشم، همین که فکر کردم آفتاب دارد در می آید، که می شود لبخند زد، ... آه؛ نمی دانم چرا متوقفش نمی کنم، چهار ماه گذشته (!) نگذشته، یک هفته پیش که داشتم گل سفارش می دادم هم فکر می کردم تمام شده است، تمام نشده بود، حالا هم فکر می کنم تمام شده، تمام نشده، ...

خودم می دانم که باید چه کار کنم، همیشه می دانم که باید چه کار کنم، باید هدف کوتاه مدت بگذارم، برگردم کتابخانه ادبیات، زبان بخوانم که بی دغدغه و بی معنی است، برگردم کتابخانه ادبیات و فکر کنم که ... که چی؟

شاید اگر منتظر هیچ چیز نباشم درست بشود، منتظر هیچ چیز به غیر از خودم که از لاکش بیاید بیرون، خودش را جمع و جور کند، تکه هایش را از در و دیوار جمع کند، ... لعنتی مدام دارد بهم یادآوری می کند که داری وقت تلف می کنی، چه وقتی، چه تلف کردنی، ... نمی دانم. چی باید به دست بیاورم که دست از سر خودم بردارم، نمی دانم، ... اول سال، کتاب را داشتم و دوستانم را، و یک خیال خام کودکانه که « کمک می کنم» حالا چه دارم؟ زخم! که نوشته اگر خوب ازش مراقبت کنی مدال می شود! چرندیات، خودم فرو شکسته است و دنیام هم، چنان به خودم بی اعتماد شده ام که انگار قرار نیست هرگز از این ماجرا عبور کنم، انگار باید حتما کسی بیاید و بکشدم بیرون، ... فانتزی زباله! تخیل تسلط، کدام تسلط؟ نمی دانم. آرمانی سازی دیگری! چرندیات، چرندیات، چرندیات، و از همه بدتر، آگاهی دوپاره شده، زیر سوال بردن هر چه که کردم، که شاید آن قدر ها هم بد نبوده، ولی دست از سر خودم بر نمی دارم به خاطرش. ...

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: يکشنبه 19 آبان 1398 ساعت: 7:31

صفحه بندی