چه چیزی واقعا آزارم داده است؟ آن روز که نشسته بودیم توی دفترش، بعد از سخنرانی طولانی اش، وقتی گفت « اوضاعت خوب نیست»، خوب نبودن اوضاعم نبود که آزارم می داد، نه حتی اتفاقی که افتاده بود، نه کاری که کرده بودم، کاری که با خودم در پیش گرفته بود، نه سکوتم، نه بی اثر کردن امکاناتم، این ها هیچ کدام آن چیزی نبود که آزارم داده بود، آن چیزی نیست که آزارم می دهد.
گفت « برو مدتی بنشین توی خانه»، گفتم « نمی توانم، به شغلم نیاز دارم» ... و از این که به «شغلم» نیاز داشتم حالم به هم می خورد، از این که به این کار نیاز داشتم، از این که خودم را آن چنان خلع سلاح کرده بودم که برای برگشتن سر کار باید چنان تحقیری را تحمل می کردم، که باید سر کاری بر می گشتم که ادم هایش چنان تحقیرم کرده بودند، ...
با طعم خون توی دهانم بیدار شدم، طبق معمول، حوالی چهار یک بار بیدار شده بودم، جان کنده بودم تا دوباره بخوابم، و بعد، خواب، خواب های کذایی، دعوا کرده بودم، کیف را جا گذاشته بودم، گریه می کردم، و کیفی جایی پیدا شده بود با چیزهایی داخلش، و گریه می کردم، گریه می کردم، آن قدر گریه کردم در خواب که دیگر تاب نداشتم، چشم هایم را که باز کردم صبح بود، و وقتی در خواب گریه می کنی یعنی بیش از اندازه repress کرده ای، یعنی داری احساس هات را سرکوب می کنی، یعنی داری پوست خودت را می کنی، و دارم پوست خودم را می کنم.
...
یک بار دیگر هم این پیشنهاد را گرفته بودم، یک بار دیگر هم به این جنون، به برگشتن به 16 سالگی فکر کرده بودم، به دور زدن، و از اول شروع کردن، چرا این بار برایم جدی تر است؟ چرا فکر می کنم که این بار ارزش اش را دارد، چرا فکر می کنم که باید دور بزنم و از اول شروع کنم؟ آن روز، وقتی بهم گفت که «اوضاعت خوب نیست» فکر کردم چه اتفاقی افتاده است مگر؟ چرا اوضاعم خوب نیست؟ اوضاعم خوب نیست چون اوضاعم را خراب کرده اند، نه آنها که خصم من بودند، آنها که باید دوستم می بودند، آنجا که باید خانه ام می بود، آنها که باید خانواده ام می بودند، آنها اوضاع را خراب کرده بودند و راهی به برگشتن نبود. فکر کردم اگر من آدمی دیگر بودم، اگر به آن ساختمان و آن آدم ها تعلقی نداشتم، اگر می توانستم تعلقم را ببرم و رها کنم و روی پای خودم بیاستم آیا باز هم می توانست و لازم بود بگوید که « اوضاعت خوب نیست»؟ ... نه. اگر نمی خواستم که شغلم را پس بگیرم، کارهای دیگری می کردم، شاید هم هیچ کاری نمی کردم، هیچ کاری از جمله کارهایی که کردم، شاید هیچ کاری نمی کردم و شاید کاری می کردم ولی هر کدام را که انجام می دادم برای خودم بود، نه برای جایی دیگر، در فشار کسی دیگر، چرا او در « اوضاع ناخوب» قرار نمی گرفت؟ چون او کسب و کار خودش را داشت، و استقلال خودش را، و زندگی خودش را، ... و من همه اینها را نداشتم، تک تک وجوه زندگی ام به آن ساختمان بسته بود، و باید تا آنجا پیش می رفتم، ... تا شخصی ترین زاویه هام را نور بتابانم، چرا؟ و تازه قرار بود همه اینها، اگر لازم افتاد، در اضای حمایت باشد، در اضای پذیرش، و پشت گرمی، ... نه قربانی شدن در بازی که بازی من نبود، به خاطر هیچ چیز!
حالم خوب نیست، و نمی دانم کی خوب می شود، و نمی دانم چطور خوب می شود، دلم می خواهد ازم اعاده حیثیت شود، پس گرفتن جسد را، و برچسب ها و عنوان های بعد از مرگ را حالا می فهمم. ... لزوم و نیاز اعاده حیثیت را حالا می فهم. و نیاز به استقلال را حالا می فهمم.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح