خانه سپید
-
تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
محاسبه این که چقدر طول می کشد از طبقه چهارم به زمین برسم کار سختی نیست، معادله ای است که به جرم و ارتفاع نیاز دارد و g را هم 9.8 می گیریم که دقیق باشد. عدد هر چه باشد البته زیر پنج ثانیه است، من ولی ب
نامیدن « این»
-
تاریخ: 1398/8/19 ساعت: 7:31
باید برای این وضعیت اسمی وجود داشته باشد، برای این وضعیت که در کلمه نمی گنجد/ به کلمه در نمی آید/ می گریزد، باید برای این وضعیت اسمی وجود داشته باشدتنها کار قابل دفاعی که می کنم خوابیدن است، و دیگر هی
که لعنت به خیابان ها
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 11:16
درد را جدی نمی گیرم، دیگر برایم مهم نیست که چه می خواهد بگوید، که چرا ادامه دارد، دیگر حتی به 115 هم زنگ نمی زنم، ... قرار نیست بمیرم! نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس، در سرمای این شب ها، با درد منتشر د
در حیات دانشگاه
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 11:16
سه شنبه 25 دی نشسته بودم روی یکی از نیمکت های حیاط خالی دانشکده، و افتاب داشت دامنش را از روی کریدور جمع می کرد برود در غرب گم شود، دقایقی گرمای خوش آیندی بود و کتابی که می خواستم را در مخزن کتابخانه
Burn out
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 11:16
نشسته بودم در خزر شمالی، روی یکی از پلههای ناشی از غیرهمسطح شدن یک پیادهروی نیم متری شیبدار که جا به جایش را چادرهای آبی عملیات ساختمانی سد کرده بود، زانوهام را چسبانده بودم به هم، پاها باز، اویزان،
سندروم ترک پیش از ترک
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 11:16
چشمهام باز بود، ایستاده بودم معطل و دو متر خط ترمز مانده بود روی اسفالت، بعد از ضربهای که صبح به سرم خورده بود فقط شانس آورده بودم که توی نور هر دو چراق نوربالای ماشین غرق بودم و نه توی خون! با سرگ
i am a person in need, still
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 2:21
خسته ام، می خواهم و نمی خواهم که بخوابم، می خواهم و نمی خواهم که بنویسم، می خواهم و نمی خواهم که بمانم، می خواهم و نمی خواهم که بروم، تنها چیزی که در موردش مطمئن هستم این است که خسته ام، ... می روم زی
زوریخ
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:28
ساعت ها جلوی صفحه ای میلی که برایم آمده بود نشستم، پشت سر هم جزئیات مربوط به موسسه و عکس های دانشجویان و برنامه های کلاس ها و سخنرانی های ترم اینده را ورق زدم، خودم را می دیدم، پناه گرفته در کافه ای گ
هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:28
سر ظهر زنگ زدم به ناشرم که در مورد شرکت در یک جایزه ادبی مشورت بگیرم. سر ظهر، زنگ زدم به ناشرم که در مورد شرکت در یک جایزه ادبی مشورت بگیرم، قرار شد شنبه با هم در موردش حرف بزنیم اما واقعیتش، قرار شنب
دیر مانده شبی از شب ها
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:28
شب بسیار سختی بود، می ترسیدم هیچ وقت صبح نشود، برایم نوشته بود « بفهم، شب ها طولانی نیستند، تو تنهایی» ... شاید هم دلم می خواست هیچ وقت صبح نشود، چهار و چهل دقیقه بالاخره تسلیم شدم! و هنوز گیجم. ... د
نگین
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:28
پشت میزم داشتم برایش دنبال مربی سوارکاری میگشتم که اسمش افتاد روی گوشی، همین که تلفن را جواب دادم گفت «فاطمه من رگم رو زدم» خدا میداند که زانوهایم چطور میلرزید، تنها چیزی که به زبانم آمد این بود که
باز از سر نو
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:28
داستان جدید شروع کردم، پروژه جدید هم، هیچ هم برایم مهم نیست که دارم زیر بار کارهای نصفه نیمه قبلی ام له میشوم، به دردهایم درد قفسه سینه هم اضافه شده، برای کسی مهم نیست، برای خودم هم. .... شب را سر میکنم تا سردرد، به بدن نرم Natalia Osipova نگاه میکنم و فکر میکنم اگر زندگی دیگری داشتم رقصنده میشدم، ....
رستگاری در چهار و چهل دقیقه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:28
چشم هایم را باز کردم و اولین کلمه ای که پیش چشمم بود « documentrey» بود! در هفته های گذشته مدام مشغول نامه نوشتن به این و آن بودم، آخرین جواب منفی را امروز وقتی بیدار شدم گرفتم، دپارتمان مطالعات فرهنگ
یخ روی زخم خون ریز
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:28
وضعیت شوخی است، کیسه یخ بزرگ را گذاشته ام روی دستم و رویش را بسته ام که جایی را کثیف نکنم، دردش کم نمی شود اما سرمایش می سوزاند، نشسته ام پای فایل های داستان، از این یکی به آن یکی، ... ساعت هاست، ساعت
عصر دق کرده
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:28
عصرها می نویسم، عصرها زندگی می کنم، عصرها می خوانم، تمام روز را راه می روم، شب را راه می روم، که عصرها زندگی کنم، که عصر ها بنویسم، از آن روزها که ساعت هفت شب می رسیدم خانه و می نشستم رو به روی مانیتور در سرم مانده است، از آن وقت ها که همه رفته بودند و می چسبیدم به بخاری تعاملات دکارت می خواندم در س...
س ی ز ی ف
-
تاریخ: 1397/2/20 ساعت: 1:27
سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۷چه جای تعجب اگر حاصل حرف زدن فقط سوتفاهم باشد؟ زبان در اصل و اساسش منشأ سوءتفاهم است٬ دلگیر نباید بود٬ باید تن داد و پذیرفت و راه آمد٬ این ها را برای خودم نوشخوار میکنم و میدانم بیمعنی ت
روی دیگر دنیا!
-
تاریخ: 1396/12/28 ساعت: 15:54
نشسته بودم توی مترو و داشتم به صندلی رو به رویی نگاه می کردم که یادم افتاد کلی آدم می شناسم که دلشان می خواسته، و می خواهد، نویسنده شوند؛ توحید، حسام، هومن، ... بچه های کارگاه معروفی، ... نصف روزنامه نگارانی که می شناسنم یا می خوانم، ... حتی قاضی شهریاری! همه می خواستند و می خواهند نویسنده شوند و نش...
آخرین نامه به آقای «ر»
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 18:42
نشسته بودم سر کلاس و فشارم رو به افول بود٬ خبری از آقای «میم» نشده بود و یک باره یاد نامه نگاری با آقای «ر» افتادم٬ در کسری از ثانیه٬ لبخند زدم٬ خشمگین شدم و در غم فرو رفتم! ... و هنوز داشتم فرو میرفتم که یادم آمد آن نامه نگاری هیچ وقت به صورت رسمی تمام نشده است! رفتم نشستم پشت میزم در اداره٬ سه برگ...
catch me if you can
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 18:42
آب هی به ساحل میزند، شن و سنگ و صدف بر میدارد، میرود، برمیگردد، شن و سنگ و صدف جا میگذارد، شن و سنگ و صدف میبرد، بر میگردد!... زمین را در بر میگیرد، احاطهاش میکند، دل میکند، چاره ندارد! میرود، بر میگردد، دوباره خاک را در بر میگیرد، رهاش میکند، چاره ندارد، میرود، برمیگردد! این وسط گاهی شنی را در آغوش...
لب بار کافهای رو به خیابان، و زندگی که دارد از تار و پودمان رد می شود!
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:13
لب بار کافهای رو به خیابان، و زندگی که دارد از تار و پودمان رد می شود!پشت سر هر سربالای یک سرپایینی هست، یعنی دقیقا همان لحظه که داری مثل دیوانه ها در خیابان میخندی، داری به مسلخ میروی و کیست که بعد از این همه سال بالا و پایین این کوچکترین نشانه ها را در نیابد؟شب سختی بود، با کابوس پشت کابوس، روزهای...