خرید بک لینک
سه شنبه 25 دی

نشسته بودم روی یکی از نیمکت های حیاط خالی دانشکده، و افتاب داشت دامنش را از روی کریدور جمع می کرد برود در غرب گم شود، دقایقی گرمای خوش آیندی بود و کتابی که می خواستم را در مخزن کتابخانه مرکزی دانشگاه پیدا کرده بودم، و از کارهای اداری فارق التحصیلی مانده بود فقط تحویل نسخه قرمز پایان نامه به کتاب خانه که باید هفته آینده برش می گرداندم. نشسته بودم داشتم فکر می کردم آیا واقعا امکان این کیف را از خودم دریغ نکردم؟ ایا واقعا اور اکت و اورسنس و اور همه چیز نبودم؟ آیا نمی شد با دانشگاه جور دیگر کنار امد و این همه حمله های حراس و بی خوابی و تپش قلب و نفس تنگی را « بازی» نکرد؟ اصل ماجرا این بود که سر ظهر وقت آمدنم کسی جلوی در مزاحمم نشده بود، و در حیاط دانشکده دانشجوی تب کرده نمی دیدم، و دلم می خواست فراموش کنم که همین دو هفته پیش، چه طور توی خیابان المپیک زانو زده بودم روی زمین و داشتم تمام می شدم، که همین دو هفته پیش چطور نشسته بودم لب پنجره طبقه پنجم و داشتم فکر می کردم اگر پخش شوم روی زمین، و استخوان هام خرد شود در برخورد با لبه جدول و صندلی زیر پنجره، و لکه خونم بماند روی خاک باغچه، شاید کسی بالاخره برگردد و نگاهی بیاندازد و چیزی عوض شود. ... یک هفته بعدش، رفت خودش را از پله های اضطراری دانشگاه الزهرا پرت کرد پایین و در جا تمام شد، و پشت سرش معاون دادستان تهران گفت که « توی کیفش داروی افسردگی پیدا کردیم» و دانشگاه بیانه داد که « موضوع ربطی به ما نداشته و اصلا دانشجوی ما نبوده» و هیچ در هیچ، تنها خونی ریخته بود و رنجی تمام شده بود بی ثمری.

روز سردی بود و لباس کمی پوشیده بودم و افتاب دقایقی گرمم می کرد، دلم می خواست فراموش کنم که این دانشگاه چقدر « تب» برایم آورده، دلم می خواست فقط بچه ها با کاپشن های کوتاه و روسری را ببینم و فراموش کنم که سر کلاس ها چطور تلف شدیم. می شد جور دیگری باشد؟ می شد تلف نشویم مثلا؟ ... تلف شدن را هم بازی کرده بودم؟ اصل دلخوری کجا بود؟ کمیته انضباطی شوخی بود، تلفن های ناشناس، تهدید ها و باقی قضایا، اصل ماجرا جای دیگری بود، اصل دلخوری، مماشات کثافتی بود که در پیش گرفته بودند، و اصرار داشتند که در پیش بگرم من هم، ...

آفتاب بود اما نسیمی هم گاهی بلند می شد و می سوزاند، ساعت از چهار گذشته بود، درها را بسته بودند، چه حیف که دارم این مخزن بی نظیر کتاب خانه را از دست می دهم، چه حیف که فکر می کنم می شد نرم تر بود و از دانشگاه چنان شکنجه گاهی نساخت، چه حیف که داشت تمام می شد(؟) ... نه. درست که عادت کرده ام که سخت بگیرم، و سخت می گذرد، اما این رمانیسیم آلوده فقط از سر حس از دست دادن است، آدم موقع از دست دادن فقط آخرش را به یاد می آورد، فقط خوب هایش را به یاد می آورد، ... گفته بود « در پایان همه چیز خوب خواهد بود» پس اگر پایان است یعنی همه چیز « باید» خوب باشد، و اگر همه چیز خوب است یعنی « باید» پایان باشد و یک دو جین حکم دیگر که می شود از همین یک جمله استخراج کرد! سرد بود، حتی توی آفتاب هم سرد بود و نمی شد بیش از ان نشست. تمام حسرت فقط این بود که از آن کتابخانه دیگر نسیبی سهم من نبود.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 11:16

صفحه بندی