آرزو که عیب نیست!
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 0:37
چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ آرزو که عیب نیست! کاش خوابم میبرد٬ صبح با تماسی که منتظرش هستم بیدار میشدم٬ پول خانهام توی حسابم سبز میشد٬ و درد منتشر در سر و سینه ام تمام میشد؛ کاش خوابم میبرد! نوشته شده توسط فاطمه در 1:52 | | لینک به این مطلب
دوازده و بیست دقیقه٬ کافه کیوسک
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 15:41
عادت گذاشتن چند قرار در یک ساعت را ترک نمیکنم٬ و همین است که قلبم را به تندتر تپیدن وا میدارد! متن را بردم برای شهسواری٬ با تاخیر! هیجان زده! موتوری را بیرون کافه کاشته بودم که زدم بیرون برساندم به قرار بعدیام٬ مصاحبه! شهسواری را که توی کافه پیدا کردم از تاخیر چند دقیقهای ام کلافه بود٬ دقیقا همان طو...
درباره پیر شدن!
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 23:03
مدتهاست که دیگر شبها کار نمیکنم٬ کار را به خانه میاورم٬ بیدار هستم٬ قرار میگذارم٬ اما وقتش که میرسد کار نمیکنم! پیر شدن مگر غیر از این است؟ که شبها بیدار بمانی بدون این که کار مهمی انجام بدهی؟! ... نوشته شده توسط فاطمه در 3:7 | | لینک به این مطلب
خریدن ژل شست و شوی صورت
-
تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 23:03
1. جوراب های پشمی حالم را خوب می کند، چیزی عجیبی بود که تجربه اش نکرده بودم، توی نور آفتاب، کشیدمشان بالا تا روی ران هام، و ذوق کردم. ... گفته بودم که، می دانم چه طور از چیز هاش کوچک لذت ببرم، فقط دیگر دل و دماغش را ندارم! هر چند تنی که می خواهد زنده بماند، گاهی بازی را می برد، و یک جفت جوراب بسیار ...
کاش روزی از روزها چنین٬ با صورتی بر سردی خاک
-
تاریخ: 1396/9/22 ساعت: 2:47
به سرم زده است که تمام چیزی که میخواهم را پیدا کردهام٬ بروم بخواب توی گوری٬ صورتم را بگذارم روی سردی خاک و سنگین شدن حجم خاک روی تنم را حس کنم٬ تا بمیرم! اشکال کثافتش فقط این است که برای این نقشه اشغال هم حتی به دو نفر نیاز است!
به تاخت٬ با افسار پاره
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 12:54
هفتهی پیش به احمد گفتم « بند دست جلوی افسار اسب فرسوده است٬ پاره شود کار دستم میدهد» قرار شد برای این هفته بدوزدش.از اسطبل که در آمدم این هفته گفتم «احمد بند را ندوختی که» گفت « خانم امشب درستش میکنم»کار به امشب نرسید٬ دو دور یورتمه رفتم دیدم نصف
مجموعه انکارها
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 12:54
هشت هزار کلمه در طرحی که همین پریروز شروع کرده ام پیش رفته است و همین حالا میدانم که زباله است٬ همیشه میدانم که مزخرفاتی که مینویسم زباله است٬ نمینویسم و وقتی مینویسم زباله ای است که بهتر است نوشته نشود٬ اما باز ادامه میدهم٬ این همه کار دارم و
تئاملات در آستانه آغازی دیگر!
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 0:47
سر صبحی چشم هایم را با تصویر تازه ای برای شروع یک داستان بلند دیگر باز کردم، هنوز از سه تایی که قبلا شروع کرده بودم، یکی در میانه ی راه است، دو تای دیگر اصلاحات ویرایشی و نگارشی لازم دارد، سعی کردم تصویر را پس بزنم، نشد، دو ساعتی بی خودی چرخیدم و آخر
در آستانه یک پایان
-
تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 20:36
چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۶ در آستانه یک پایان یکی از روزهای چند هفتهی گذشته٬ فرار کرده از تحریریه و پناه گرفته در کتابخانه دانشکده ادبیات٬ در حالی که داشتم روی فصل سه #پایاننامه کار میکردم و استادم دوباره غیب شده بود٬ و کلافه بودم یاد نیلوفر افتاد
همه تریشنه یک چرمیم
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 0:55
یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۶ همه تریشنه یک چرمیم لابد به همان اندازه که مسخره است اگر درختی از خراش های روی پوستش حرف بزند٬ مسخره خواهد بود اگر آدمی از زخمهایش گلایه کند٬ کدام درخت بدون شیار و کدام آدم بدون زخم در دنیا وجود دارد؟ ... بله٬ هیچی. مسخره است اگر فکر کنیم مصیبت های ما از آنچه دیگران تحمل کردن...
در آستانه یک پایان
-
تاریخ: 1396/7/21 ساعت: 0:55
چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۶ در آستانه یک پایان یکی از روزهای چند هفتهی گذشته٬ فرار کرده از تحریریه و پناه گرفته در کتابخانه دانشکده ادبیات٬ در حالی که داشتم روی فصل سه #پایاننامه کار میکردم و استادم دوباره غیب شده بود٬ و کلافه بودم یاد نیلوفر افتادم٬ زمستان قبل در تبریز وقتی داشت پایان نامه مینوشت کنار...
یک روز معمولی در تهران
-
تاریخ: 1396/7/16 ساعت: 0:53
دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۶ یک روز معمولی در تهران ۹:۱۰ دقیقه که از مترو پیاده شدم٬ هدفمن توی گوشم بود و لابد شالم کمی عقب رفته بود که مردی حدود ۴۵ ساله٬ از پشت سرم گفت :« روسری ات رو سرت کن» سعی کردم اهمیت ندهم ولی خیلی زود چسبیده بود به پشت سرم بازویم را گرفت و با مشت به شانه ام ضربه زد:« اینجا مملکت اسلا...
تعاملات سردرد
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 19:11
آن قدر درد دارم که اشکم بند نمی آید، به خودم می گویم فقط باید چند تا قرص دیگر بخوری و بخوابی، سعی کنی که بخوابی، قرار است خواب همه ی مشکلات را حل کند، خواب همان چیزی است که آدمی را از بودش غافل می کند، و به همین دلیل است که این همه خواستنی است، خوابم نمی برد، به خودم می گویم لازم است که به کسی چیزی ...
داستان شب
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 19:11
به داستان شب احتیاج دارم! به آنی که میپرسد «خودت چطوری» و سعی میکند سرش را از توی لبتاب در نیاورد٬ ... تکنیک همین است٬ این سوالی است که راه درست کردن رابطه را باز میکند٬ همه میدانند کلید یک سوال و جواب خوب در یک رابطه خوب است و من دیگر گند همه چیز را در آوردهام. میکشدم بیرون٬ سلف ادبیات چهار سال بعد...
رویای نیمه شب تابستان
-
تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 13:31
باید رقاص میشدم٬ راه رفتن روی پنجهی پا٬ زندگی کردن بر صحنهی تئاتر٬ تجسد تراژدی بودن! واقعا باید رقاص میشدم٬ نوازنده واقعی یک ویولون واقعی٬ که صدای نوت هایش قلب آدم ها را٬ و پیش از آن قاب نوازنده را منجمد کند! باید نوازنده و رقصنده میشدم٬ به جای نویسنده و مجسمه ساز٬ آخر همه چیز قبلا به بهترین شکلی گف...
بازگشت به یسوعیت
-
تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 12:12
اگر خدا بود و قرار بود همان طور که وعده داده در سختی ها ما را در آغوشش حمل کند٬ آیا حالا زمان باز کردن آن آغوش نبود؟ و اگر آن آغوش را باز نمیکند آیا معنی اش این نیست که میاندیشد لیاقت این .... لیاقت این ... لیاقت این درد و خسران را داریم؟! و اگر لیاقت مان تنها همین درد است٬ آیا فغان و شکوه بیمع
درک خدا
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 23:41
از حال خودم خسته ام٬ از همه چیز خسته ام! در خیابان ها خودم را به دوش میکشم٬ روی لبه ی سکوی قطار ها میایستم٬ ... نمیتوانم بنویسم! ماه هاست که جوراب میپوشم و دامن٬ فکر میکردم که دامن پوشیدن خوشبختی است٬ و هست! روز بودن تا ۹ شب خوشبختی است٬ قهوه٬ قهوه٬ قهوه خوشبختی است٬ همه چیز خوشبختی است٬ آه خ
دندان زدن به سیبی دیگر
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 23:41
قبلا٬ چیزهایی بود که هفته ها روی ابرها نگهم میداشت٬ یک تکست میتوانست ساعتها سر حال نکنم دارد٬ یک کلاس میتوانست مدار ها را دور خودش بسته نگه دارد٬ یک خیال میتوانست ماهها انگیزه ای برای دویدن باشد٬ ... اینها همه مال قبل است! کلاس! یک کلاس تازه٬ به چیزهای تازه نیاز دارم تا خودم را زنده نگه دارم٬
کم خونی
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 1:09
زخم می زنم، به خون نگاه می کنم، این دیگر واقعی ست، واقعی ست؟ انگاری امکان حس کردن بی واسطه شناخت را از دست داده ام، به خون در دست هام نگاه می کنم، اگر این خون است، یعنی باید زخمی باشد، اگر زخم باشد یعنی دریدگی پوست و گوشتی هست، اگر دریدگی باشد، یعنی درد باید باشد، درد است؟ درد باید باشد تا چنان که ش
#عوالم
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:45
دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ #عوالم بیماری ( و درمان) اصولاً پدیدهای لوکس است٬ بیچیزها فقط کار میکنند و بعد یک روز میافتند و میمیرند٬ همین. نوشته شده توسط فاطمه در 1:57 | | لینک به این مطلب