ماه هاست که جوراب میپوشم و دامن٬ فکر میکردم که دامن پوشیدن خوشبختی است٬ و هست! روز بودن تا ۹ شب خوشبختی است٬ قهوه٬ قهوه٬ قهوه خوشبختی است٬ همه چیز خوشبختی است٬ آه خوشبختی!
قدم که می زنم کلمه ها پشت هم ردیف می شوند، سعی می کنم نگهشان دارم اما فایده ندارد، حل می شوند و اثری ازشان نمی ماند، بعد می نشینم رو به روی کاغذهام، بی این که کاری بکنم، به دنیایی که از دست رفته فکر می کنم، به تقلای بی معنی مان برای همه چیز، برای هیچ چیز، سعی می کنم که درستش کنم، نمی شود، همه چیز از دست می رود، می خواهم بالا بیاورم، دوباره نفس تنگی، حمله های هراس، به خودم می گویم چیزی نیست، باید تمامش کنی، و بدتر می شود، همیشه بد تر می شود...
اگر روی آن کوه مرده بودم چی؟ ... این راه رفتن نیست، فرو رفتن است، ... بله بله بله می دانم کلماتم هم تکراری شده اند، ...
نوشتن بی فایده است، خدا را درک می کنم! قتل های کشف نشده ناامید کننده هستند، همین طور معماهای حل نشده، ...
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح