خودم را با احلاق و فلسفه گرفتار می کنم، کارهایی که سفارش داده اند روی هم تلانبار شده، وقتم را با رمزگشای از نیما پر می کنم، گرته بردار، غرغرو و سنت گرای طبیعت پرست ... درکش می کنم، آخرین باری که زندگی توی رگ هام بود وقتی بود که در آسمان شهاب باران غافل گیر شده بودم، چرا نباید نیما را درک کرد؟ مسوولیتش را پیدا کرده بود و داشت با همان مسوولیت جان می کند تا تمام شود، و از همان سال 1300 می دانست که قرار است در تاریخ جاودانه شود و همین برایش کافی بود، پیرمرد که چشم من است، خوشبخت بود و ناراضی. من چه هستم؟ و که را دارم که برایش بنویسم؟ و اصلا چه دارم که به گفتن بیارزد؟
به خودم می گویم باید برای کسی چیزی بنویسی، قبل از این که .... قبل از چی؟ مگر غیر از این است که آدمی مقصر نیست و همه ی آن چیزی که رخ داده زندگی است، و همه آن چیزی که رخ می دهد زندگی است، و ما تصمیم نمی گیریم که چه چیزی چگونه ادامه پیدا کند؟ ... کاش همین بود!
درد است، درد است، دردی است که آدمی دلش می خواهد بی سر شود که شاید بی درد شود! دست نمی دهد این هم!