خرید بک لینک
سر صبحی چشم هایم را با تصویر تازه ای برای شروع یک داستان بلند دیگر باز کردم، هنوز از سه تایی که قبلا شروع کرده بودم، یکی در میانه ی راه است، دو تای دیگر اصلاحات ویرایشی و نگارشی لازم دارد، سعی کردم تصویر را پس بزنم، نشد، دو ساعتی بی خودی چرخیدم و آخر سر نشستم به نوشتن، دوباره روز از نو.

هنوز از دو روز پیش و ساعت هایی که در اداره آگاهی گذرانده ام وقت زیادی نگذشته، این که روی پا هستم و می خواهم کار کنم هم صدقه سر همان است، این آدم های عجیب معمولی، پرخاشگر، مدعی، بی ادب، ستایشگر، و محترم، این آدم ها سر حالم می آورند!

حین اظهارات ستایش آمیزشان گفتم «دوست دارید بیایم برای شما کار کنم؟» یکی گفت: « مگر کار ما چشه؟» گفتم چیزی نیست، خیلی هم دوست دارم اتفاقا! سال هاست که می دانم چه چیزی را دوست دارم، اما طوری خودم را بار آورده ام که اگر روز باشد و روز را دوست داشته باشم، دنیا را سیاه می کنم که جلوی چیزی که دوست دارم ایستاده باشم و افسار دست خودم باشد!

برای این که بشود فهمید چه می گویم باید کمی عقب تر رفت، به یک عصر اواخر پاییز که هوا سرد بود و خانه خالی، چسبیده بودم به بخاری داشتم مکاتبات هیوم با یکی از علمای شرقی خودمان را می خواندم، بعد به سرم زد که تمام چیزی که می خواهم همین است، فلسفه و دیگر هیچی، فلسفه در تمام این سال ها، بیش از کوانتوم، بیش از ریاضی بیش از حقوق و جامعه شناسی و هنر و اقتصاد، بیش از همه چیز برایم جذاب بوده و هنوز هم دقایق اوج لذتم در مترو، وقت هایی است که کتاب را باز می کنم می گذارم روی پای تا شده ام، تند پیش می روم، به عقب بر می گردم، خط می کشم، حاشیه می نویسم، با متن حرف می زنم، سرشار می شوم! ... آن روز عصر در تنهایی این را فهمیده بودم، که این یکی از آن جذابیت های من النهایه، الی النهایه است، و همین را می خواهم ... اما ...

بعدش چی شد؟ نمی شود یک اخلاق گرای رمانتیک را از اخلاق گرایی و رمانتیسیسم حفظ کرد، می توانستم و شاید لازم بود که علم محض را پی بگیرم، روحیه کتاب خانه ای و پرستش خلوتی، اما واقعیت این است که تئوریا، هرگز در عمل به صلح منجر نشده است، تئوریا می تواند جنگ به راه بیاندازد، اما نمی تواند جنگ را تمام کند، آن چیزی که جنگ را تمام می کند، اخلاق است، و اخلاق یعنی دست هایت را کثیف کنی، پاچه هایت را بالا بزنی، وارد گود شوی؛ تمام آن فهمی که از خودم پیدا کرده بودم را کنار گذاشتم و رفتم سراغ کار دیگری، خلاف طبیعتی که قرار بود برایم لذت آفرین باشد، شنا کردن بر خلاف جریان آبی که قرار بود به چیز های دیگری برساندم، اما نمی شود فراموش کرد که اکتیویست ها خودکشی می کنند! برای این که می دوی و می دوی و باز رسیدنی نیست، بر عبث می پایی و باز رسیدنی نیست، ...

بله! می دانم چه چیزی دوست دارم، اما با همان انرژی که جذبم می کند از آن قرار می کنم، ... در مورد فلسفه همین اتفاق افتاده است و از آنجایی که آدمی جمع اضداد است، در مورد پیشنهاد کار در آگاهی، اتفاقی که افتاده 180 درجه عکس بوده است! می توانستم حقوق بخوانم و دست هایم را هم کثیف کنم، می توانستم برود دانشکده افسری، می توانستم یکی از آن زنانی باشم که از دور زدن با بنز های پلیس مشعوف می شوند، نکردم این کار ها را، چون همان وقتی که داشتم تصمیم می گرفتم به جای فلسفه، اخلاق را دنبال کنم، در روی دیگری از سکه، می دانستم که هیچ چیزی به خوبی تصویرش نیست، چیزی که دنبالش بودم در جایی منتظرم نبود، اگر این حرف به حکم تجربه صادق نباشد، به حکم منطق حتما صادق است، تصویر داستانی ما از دنیای بیرون، با تصویر حقیقی دنیا فرق دارد، و این فرقی است که می ارزد روی آن حساب کرد { یا نمی ارزد و من یک موجود تنبل حراف هستم که از مسوولیت فرار کرده ام و نمی خواستم بپذیرم که می شود راهی ساخت، حتی اگر منظری که راه باید از آن بگذرد، نیروز انتظامی باشد!}

رها کردم، آن چیزی که چنین جذاب و دست نیافتنی بود را رها کردم و چسبدم به چیزی که بتواند جایش را برایم پر کند، امروز دیگر برای خواننده های اینجا عجیب نیست اگر بگویم که « من جنایی نویس هستم» و « ژانر دوست دارم» و حرف هایی از این دست!

حالا؟ در یک صبح طلایی نوامبر در حالی که بیرون از چهاردیواری خانه نمی شود نفس کشید، و سردرد چنان نفسم را گرفته است که چشم هایم دارد از کاسه می زند بیرون، و یک مگس سمج از آخرین بازمانده های مگس های پاییزی دست از سرم بر نمی دارد، دارم به این فکر می کنم که آیا واقعا ادبیات پلیسی، همان چیزی است که راضی ام می کند؟ آیا انتخاب ادبیات پلیسی، و نوشتن در ژانر، از تنبلی ام بر نخواسته است؟ و از بی اخلاقی ام؟ آیا نباید دست هایم را کثیف می کردم و پاچه هایم را بالا می زدم و وارد گود می شدم؟ آیا واقعا چنان که قیصر علیه رحمه فرموده « هدیه از سوی شما کافیست»؟ اگر جای دیگری بودم، آیا بیشتر به درد نمی خوردم؟ آیا بیشتر به کار نمی آمدم؟ چنان اخلاقی و گرفتاری که منم، آیا نمی توانستم آن راه را واقعا باز کنم؟ ... و این سوالی است که راهِ بودنم را سد می کند.

برچسب: تئاملات, نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 0:47

صفحه بندی