2. همان روزهای آخر پاییز، خیابان فلسطین را قدم زنان می رفتم پایین، روی برگ های تازه ریخته و BBC4 گوش می کردم، دو دو تا چهارتا می کردم که چطور پول دست و پا کنم، از این رنج عبث راه خلاصی پیدا کنم و به سرم زد که « همینه خوشبختی» قرن ها بود که این سبکی را در تنم جاری نداشتم، یادم رفته بود چجوری است، ... و عجب شیرین بود، ... گذرا و شیرین!
3. امروز بالاخره راهی که ماه ها قبل می خواستم بروم را دوباره قدم زدم، از آن عصر سرد پاییز هشت سالی گذشته، و پل کالج تا شاپور دیگر اصلا آن قدر ها دور به نظر نمی آمد، تمام شب قبل را نخوابیدم، از چهار گذشته بلند شده بودم نشسته بودم خیره به تاریکی و داشتم تمام می شدم، صبح روی 45 دقیقه رسیدم شاپور، ساعت ها توی همان اداره ای که این همه مشغولش هستم، با همان آدم هایی که این همه مشغولشان هستم، و آن خوابی که دیده بودم را دوباره به چشم دیدم، حیران ماندم در نسبت ها ... عجب داستانی شد!
...
آن قدر نمی نویسم تا بیات می شود، از دهن می افتد و بعد برای این که حیف است، بیاتش را به زحمت فرو می دهم، و می نشینم منتظر تا سحر چه زاید باز!
خسته ام؟ نه، نیستم، دوشنبه ای که گذشت، همکارمان توی اداره سکته کرد و مرد! داشتیم خبرش را می زدیم و فکر می کردیم هر کدام مان چند سال و چند ماه و چند روز با جسدش فاصله سنی داریم، ...
این یادداشت اینجا تمام نمی شود!
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح