خرید بک لینک
1. جوراب های پشمی حالم را خوب می کند، چیزی عجیبی بود که تجربه اش نکرده بودم، توی نور آفتاب، کشیدمشان بالا تا روی ران هام، و ذوق کردم. ... گفته بودم که، می دانم چه طور از چیز هاش کوچک لذت ببرم، فقط دیگر دل و دماغش را ندارم! هر چند تنی که می خواهد زنده بماند، گاهی بازی را می برد، و یک جفت جوراب بسیار بلند پشمی، با دامن، در یک روز اواخر پاییز، حالم را خوب می کند، ... بعدش به سرم زد که « ببین انکار نکردن چه خوب است، چیزی به غیر از شلوار جین و کتانی بودن، ببین چیزهای تازه چه خوب است» و چه کم است، ... چه کم است فرصت برای زن بودن، ...

2. همان روزهای آخر پاییز، خیابان فلسطین را قدم زنان می رفتم پایین، روی برگ های تازه ریخته و BBC4 گوش می کردم، دو دو تا چهارتا می کردم که چطور پول دست و پا کنم، از این رنج عبث راه خلاصی پیدا کنم و به سرم زد که « همینه خوشبختی» قرن ها بود که این سبکی را در تنم جاری نداشتم، یادم رفته بود چجوری است، ... و عجب شیرین بود، ... گذرا و شیرین!

3. امروز بالاخره راهی که ماه ها قبل می خواستم بروم را دوباره قدم زدم، از آن عصر سرد پاییز هشت سالی گذشته، و پل کالج تا شاپور دیگر اصلا آن قدر ها دور به نظر نمی آمد، تمام شب قبل را نخوابیدم، از چهار گذشته بلند شده بودم نشسته بودم خیره به تاریکی و داشتم تمام می شدم، صبح روی 45 دقیقه رسیدم شاپور، ساعت ها توی همان اداره ای که این همه مشغولش هستم، با همان آدم هایی که این همه مشغولشان هستم، و آن خوابی که دیده بودم را دوباره به چشم دیدم، حیران ماندم در نسبت ها ... عجب داستانی شد!

...

آن قدر نمی نویسم تا بیات می شود، از دهن می افتد و بعد برای این که حیف است، بیاتش را به زحمت فرو می دهم، و می نشینم منتظر تا سحر چه زاید باز!

خسته ام؟ نه، نیستم، دوشنبه ای که گذشت، همکارمان توی اداره سکته کرد و مرد! داشتیم خبرش را می زدیم و فکر می کردیم هر کدام مان چند سال و چند ماه و چند روز با جسدش فاصله سنی داریم، ...

این یادداشت اینجا تمام نمی شود!

نوشته شده توسط فاطمه در 0:46 | | لینک به این مطلب

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 23:03

صفحه بندی