خرید بک لینک
عادت گذاشتن چند قرار در یک ساعت را ترک نمیکنم٬ و همین است که قلبم را به تندتر تپیدن وا میدارد!

متن را بردم برای شهسواری٬ با تاخیر! هیجان زده! موتوری را بیرون کافه کاشته بودم که زدم بیرون برساندم به قرار بعدیام٬ مصاحبه!

شهسواری را که توی کافه پیدا کردم از تاخیر چند دقیقهای ام کلافه بود٬ دقیقا همان طوری که انتظار داشتم٬ ما آدمهای ژانر رفتارهای هم دیگر را بو میکشیم! اشتباه نکرده بودم! متن را دادم دستش و گفت دعا کن دیر زنگ بزنم! گفتم چشم٬ و گفت نشستنت فایدهای در زودتر خوانده شدن متنت ندارد٬ گفتم میدانم٬ و گفت تو که میخواستی متن را بیاوری بدهی و بروی٬ چرا نگذاشتی برای شنبه در شهر کتاب٬ گفتم واقعا چرا؟!

وقتی بلند شدم که بدوم به قرار بعدی ام برسم٬ به دست اتل بستهام اشاره کرد و گفت امیدوارم زودتر بهتر شود٬ مشتی به جایی زدی؟! گفتم نه٬ از نوشتن زیاد است٬ و خندیدیم!

هیجان؟! بله٬ هیجان زده هستم! یادم نمیآید این را هم٬ گرفتن تایید هشسواری را هم خواسته بودم یا نه٬ ولی میدانم که اگر برایش راضی کننده باشد٬ بار بزرگی از دوشم برداشته! پیشم انداخته٬ کمکم کرده!

دیگر چی؟ هنوز متن را به دستش نداده دارم به طرح (های) جدید فکر میکنم٬ تمام این ماههای دویدن و به بودن٬ مدیون آن دو ساعت های منظم کافه نویسی است٬ و باید ادامه اش داد! دست آخر در نوشتههای خودم غرق خواهم شد٬ میدانم!

نوشته شده توسط فاطمه در 23:56 | | لینک به این مطلب

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 15:41

صفحه بندی