Like a broken machine - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 3:45
He said if you loose your purpose you will be a broken machine Wich is not working! But what if you ca ot find a purpose? What if you ca ot have any? Who in the world wants a broken machine? نوشته شده توسط فاطمه در 1:6 | | لینک به این مطلب
روز می گردد با روز تباه* - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 16:37
نمی خوابم تا صبح، هر شب. روز را طی می کنم که «سردرد شب تمام می شود»، شب را پشت سر می گذارم که « فردا روز دیگری است» و سردرد ادامه دارد. نه که فلج کننده باشد، گیاهی است که آن پشت ها برای خودش قد می کشد، کاری به کارم ندارد، کاری نمی کنم که کاری به کارم داشته باشد، به خودم می گویم اگر رابطه ای را شروع
لابد جذبهای در جایی... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:07
لابد جذبهای در جایی...آب٬ تاول ها را بهتر نمیکند٬ اما کوه همیشه حالم را بهتر میکند. امروز در مسیر تک تک پل ها و گذرگاهها را تکرار میکردم٬ مکرر از بسیاری شان رد شدهام٬ غارهایی که در آنها پناه گرفتهام٬ دوراهیهایی که بارها اشتباه رفته ام٬ در کوه دوباره زنده میشوم! باید مدام چنین باشم٬ پاک کردن
فقط باید تلفن را برنداشت! - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 15:57
فقط کافی است تلفن را برداری، اغلب تاثیری که صدا ها بر آدم می گذارند نادیده گرفته می شود، سرما، از سر انگشت ها شروع می شود، از پاها می آید بالا، از دست ها سرازیر می شود، یک جایی در شکم به هم دیگر می رسد، معده درد بر می گردد، و گیاه سردرد آرام از قلافش در می آید، مگر چه پرسید در تلفن؟ هیچی، گفت اگر تو
ما را همه شب نمیبرد خواب - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:50
سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ ما را همه شب نمیبرد خواب تمام چیزی که میخواستم این بود که خوابم ببرد٬ و صبح بیدار شوم و حتی همین را هم نمیتواستم داشته باشم. نوشته شده توسط فاطمه در 2:28 | | لینک به این مطلب
چرا بیروت57 رمان بدی است - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
خواندمش، اولش حتی نمی خواستم برای خریدنش پول بدهم، اما خریدمش و خواندمش و عبارت های نقضی هم در آن پیدا کردم که لحظاتی سکوتم را خرید، با این حال، بله، بیروت57 داستان بدی است، آبکی، رمانتیک، رادیکال، و دچار نقص در منطق خط اصلی اش. ایراد مهم اش این است که نویسنده ( طبعا رمانتیک) فضا را اساسا تخت و یک
درد و درمان - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
تمام شب قبل را تا صبح داشتم در خواب و بیداری میدیدم که مدادرنگی به دست دارم نقاشی می کنم٬ صبح که بالاخره به حالت عمودی برگشتم دلم میخواست وقتی شب میشود از کششم به خواب چیزی باقی مانده باشد٬ که زودتر بخوابم زودتر بیدار شوم٬ زودتر به کارها برسم. ... ساعت از یک و نیم گذشته٬ نه توصیه های فرانکل جوا
جوز قندی - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
اولین سلول های جنین وقتی ایجاد می شوند، بالقوه می توانند تبدیل به هر کدام از ارگان های بدن بشوند، می توانند مغز، عصب، یا ماهیچه شوند، می توانند قلب بشوند یا پایه ای برای بافت شاخی ناخن ها، این تنها شانس است که تعیین کند سلول ها پایه چه نوع بافتی بشوند و چه دستگاهی را بسازند. همین طور داشتم در خیابا
کوتوله آبی - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
آنقدر میخورم که روی پا نتوانم بیاستم٬ بعد دو ساعت تمام آشغال ترین فیلمهای دنیا را نگاه میکنم و از هرز بودن همه چیز کلافه میشوم. باید با دستی که پخش شده بازی کرد٬ اسم این را میگذارم بازی٬ دست بعد شاید اوضاع فرقی بکند٬ شاید نه. ... احساس میکنم حتی اینجا را هم از دست داده ام٬ دارم تبدیل به یک کوتوله آب...
برای هشت مارس - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۵ برای هشت مارس « این قدر در مورد همه چیز نظر می دهی مردها را فراری می کنی، مردها از زن هایی که در مورد مسائل جدی حرف می زنند خوششان نمی آید»« مثل دخترها لباس نمی پوشی، می خواهی چه چیزی را ثابت کنی؟» « مردها دنبال رنگ و رخ هستند، وقتی هیچ دستی به صورتت نمی بری معلوم است که ک
فقط مرگ مثل مرگ تازه است - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
از خواب خون بیدار شدم و یخ کرده بودم، ... مچ دست هام را با چسب پهن پوشانده ام، شریان بند ها را بستم روش که چشمم بهشان نیافتد، تمام نشده است، تمام نمی شود. کلمه های زیادی باقی نمانده است، همه چیز به همان سرعتی که ساخته می شود با باد می رود، گم می شود؛ همه چیز در همان تصویر های نصفه نیمه به حیات ادام
کافه آلبالوی سیاه - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
مشغول بودم و دلم می خواست خیابان هیچ کجا تمام نشود و هیچ کس منتظرم نباشد، و خانه خلوت سر پیچ بعدی باشد و غروب تازه رس را به سر شب آرام خانه در تنهایی وصل کنم، اما در خیابان بودم و کسانی منتظرم بودند و ساعت ها تا خانه راه بود بی خبری از کنج دنج و خلوتی، و سرم را که آوردم بالا دیدمش. خود خودش بود، کاف
روزای نیمه سوخته* - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
ممکن است حمله های هراس ذاتا کشنده نباشند٬ به همان اندازه که ممکن است محرکی باشند برای این که نقطه بگذارم وسط این خط و این درد بیپایان را متوقف کنم *بخشی از یک شعر نوشته شده توسط فاطمه در 1:27 | | لینک به این مطلب
Still cold - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
O Captain! my Captain! our fearful trip is done, The ship has weather’d every rack, the prize we sought is won, The port is near, the bells I hear, the people all exulting, While follow eyes the steady keel, the vessel grim and daring; But O heart! heart! heart!
شبانه - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 6:27
تئاتر را ترجیح میدهمگربهها را ترجیح میدهمبلوطهای کنار رود وارتا را ترجیح میدهم...خودم که آدمها را دوست دارد را،به خودم که عاشق بشریت است، ترجیح میدهمرنگ سبز را ترجیح میدهمترجیح میدهم برای هر چیزیدنبال مقصر نگردماستثناها را ترجیح میدهمترجیح میدهم زودتر از خانه بیرون برومترجیح میدهم با دکت
this gonna kill ... - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 21:00
از صبح می دانستم که باید این کار را بکنم، صبر کردم تا شب بشود، تمام آوارش بریزد روی سرم، خراب و نرم، دست بردم جعبه را برداشتم، چیدمشان روی زمین. هه، عجب خیال باطلی، نمایشگاه؟ از این ها؟ نه، این طوری نیست! به این راحتی نمی شود این یکی را بخیه کرد، این همان است که قرار است خون ریزی اش زمین گیرت کند، ....
Yah, waiting for... - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 21:23
روی لیوان قهوه نوشته اند « You are going to feel better soon» این تنها جمله حمایت کننده ای است که در سال های اخیر شنیده ام!
ابعاد مجهول - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 18:48
گیجم، نمی دانم چه حسی باید داشته باشم، نمی دانم چه چیزی دارد از دست می رود، نمی دانم بعدش چه خواهد شد، ... هفته تلخی است، می گویم تمام می شود، راهی نیست، باید گذشت، از این که بالاخره یکی از ما دو تا خودش را بیرون کشیده است و دارد می رود در افق محو بشود خوشحالم، نگرانم، می دانم که چیزی تغییر نخواهد ک...
روز می گذرد - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 18:48
سردرد است که رها نکرده، رها نمی کند، ... داستانی شده، مدام به عبارت هایی که باید نوشته شود فکر می کنم، خلاقیت های کلامی، بعد وقتی می نشینم که بنویسم دیگر هیچ چیز نیست. تمام روز را کار کرده ام حاصل شده ام این، تنها یکی از چهار گزارشی که باید را تمام کرده ام، ... شب است، خانه را بوی سیر پر کرده، سر در...
ساعت برنارد - تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 18:48
اگر دست من بود، دنیا را در ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه عصر یک روز جمعه تابستانی که آسمانش کمی ابری باشد نگه می داشتم، تا هوا برای ابد معلق میان شب و روز باقی بماند، مردم برای ابد معلق میان تعطیلی و غیر آن باقی بمانند، آسمان تا ابد معلق میان پوشیدگی و غیر آن باقی بماند. دست من نیست، و سردرد از آن وحش...

برچسب‌های مرتبط

this gonna kill me | this gonna kill me for the rest of my life | it's gonna kill me | it's gonna kill me lyrics | this headache gonna kill me | this relationship gonna kill me | this case is gonna kill me | this case is gonna kill me epub | this case is gonna kill me pdf | this way you gonna kill me lyrics