خرید بک لینک
نمی خوابم تا صبح، هر شب. روز را طی می کنم که «سردرد شب تمام می شود»، شب را پشت سر می گذارم که « فردا روز دیگری است» و سردرد ادامه دارد.

نه که فلج کننده باشد، گیاهی است که آن پشت ها برای خودش قد می کشد، کاری به کارم ندارد، کاری نمی کنم که کاری به کارم داشته باشد، به خودم می گویم اگر رابطه ای را شروع کنم همه چیز تمام می شود، گل و بلبل و عالی، باز پس می کشم که « با این اوضاع» نمی شود کاری کرد، از پسش بر نمی آیم، نمی خواهم. فکر می کنم اگر برگردم به صندلی آبی درست می شود، نمی شود، همه چیز بیش از آن «عرفی» شده است که بشود نگاه علمی و منطقی ازش درآورد، باز پس می کشم، بی فایده، روز ها را ... روزها را و شب ها را به بیدار خوابی می گذرانم، می خواهم از خانه بروم، نمی شود، می خواهم رها کنم بروم آن طرف آب ها نمی شود، یکی مانع دیگری و هر دو مانع من!

دیگر حتی چیز های به درد بخوری هم نمی نویسم، حوصله مزخرفات معروفی و جوجه قدقدهای کارگاه هایش را ندارم، حوصله تکرار کردن صدای خودم در نوشته هایم را ندارم، کار تازه قبول کرده ام، ترجمه فرآیندی مکانیکی است که آدم را از خودش رها می کند!

هر شب به این فکر می کنم که فردا، فردا، فردا پایان نامه را تمام خواهم کرد، و هر روز، هر روز، هر روز، امروز است.

کارهای داوطلبی، انجمن احیا، یاران مثبت، گفته بودم که چرا اکتویست ها خودکشی می کنند؟ می دانم! و دانستن چیزها از دردشان کم نمی کند.

*خطی از یک شعر، منظومه الیکا، نیمای قصه پرداز

نوشته شده توسط فاطمه در 13:48 | | لینک به این مطلب

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی