خرید بک لینک
از خواب خون بیدار شدم و یخ کرده بودم، ... مچ دست هام را با چسب پهن پوشانده ام، شریان بند ها را بستم روش که چشمم بهشان نیافتد، تمام نشده است، تمام نمی شود.

کلمه های زیادی باقی نمانده است، همه چیز به همان سرعتی که ساخته می شود با باد می رود، گم می شود؛ همه چیز در همان تصویر های نصفه نیمه به حیات ادامه می دهد، نمی توانم بپذیرم که با دو تا کلیه و قلاف میلون سالم، بمیرم. احتمالا حق دارم، کار خودم نیست، هنوز کلتی که دوست دارم را به دست نگرفته ام، ... و دیگر چی؟

تنها چیز تازه دنیا مرگ است، حتی تاملات هایدگر را هم دیگر پشت سر گذاشته ام، اگر بمانم، فردا تهران را ترک می کنم، در جاده فراموش می کنم، در جاده می میرم.

نوشته شده توسط فاطمه در 3:38 | | لینک به این مطلب

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 6:27

صفحه بندی