همین طور داشتم در خیابان ول می گشتم که این تصویر به سرم زد، بعد فکر کردم که واقعا اگر سلول ماهیچه استخوانی پشت ساق پا دچار افسردگی شود و فکر کند که می توانسته سلول قلب باشد، نه فکرش عجیب است نه توانایی بالقوه اش ناقض این فرض است، اما دیگر کاری است که شده، ... تمام شده و رفته است، آن هم بر اساس تصادف و این چیزی است که باید به آن تن داد.
خواندن فلسفه به همان اندازه که دوست داشتنی است آزار دهنده هم هست، هایدگر در باب ملال می خوانم و آنی به آنی حالم عوض می شود، کیفی است که باید تاوانش را در زمان پرداخت کرد، ... و گریزی نیست.
از کلاس برگشتی جوزقندی خریدم، نه تا به حال دیده بودمشان و نه می دانستم چی هستند، شیرینی مطبوعی که بلافاصله دل آزار می شود، ... ساعت از 9 شب گذشته در خیابان خلوت قدم می زدم و در سرم بود که هنوز می شود چیز های تازه پیدا کرد و دل زده شد، و این خودش از امکانات است، باید تاب آورد و دوست داشت و ادامه داد، ...
خوش نیستم، اما به خودم قول داده ام که به حرافی برنگردم، گراهام گیرین در بیانیه اش علیه اعتماد به روانشناسی آب پاکی را روی دست هر کسی که سر سوزن عقلی داشته باشد ریخته است، و باید صبر کرد، تا چنان که هایدگر پیش بینی کرده، ملال وجودی به حدی از رسوخ برسد که خودش علیه خودش به کار بیاید و به خواب برود و آدمی خودش را زیر بار بکشد.
تمام می شود، تمام می شود، تمام می شود
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح