خرید بک لینک
مشغول بودم و دلم می خواست خیابان هیچ کجا تمام نشود و هیچ کس منتظرم نباشد، و خانه خلوت سر پیچ بعدی باشد و غروب تازه رس را به سر شب آرام خانه در تنهایی وصل کنم، اما در خیابان بودم و کسانی منتظرم بودند و ساعت ها تا خانه راه بود بی خبری از کنج دنج و خلوتی، و سرم را که آوردم بالا دیدمش.

خود خودش بود، کافه آلبالوی سیاه، اول اطراف را نگاه کردم که مطمئن شوم این بار آدرسش را فراموش نمی کنم و بعد رفتم تو، سعی کردم همان میز و نیمکت را پیدا کنم و همان چیزی را سفارش دادم که هشت سال پیش در یک غروب تازه سر زده وقتی از صدای بوق ها در خیابان فرار کردیم، در طبقه دوم این کافه سفارش داده بودم.

گفت: همیشه قهوه می خوری؟

گفتم: آره، چیزهای گرم دوست دارم.

گفت: ولی من آب آناناس بیشتر دوست دارم.

از آن آدم ها بود که همیشه وقتی در کنارش بودم نمی دانستم چه باید بگویم، مشاور یکی از طرح های خارزمی ام، یکی از بزرگ ترین هایشان، و البته احمقانه و بلند پروازانه ترینشان! مهم نبود، برای هر دومان احتمالا کشف تازه ای بود، برای یک مهندس ارشد وزارت دفاع، کشف یک دختر بچه که فکر می کند امکانات نا محدود است، و برای دختربچه، کشف کسی که از چیزهایی که می بیند تعجب نمی کند، ...

هشت سال گذشته، حتی تماس های تلفنی مختصرمان هم دیگر قطع شده، فکر می کند که من از ایران رفته ام، فکر می کنم حالا دیگر پستش در وزارت دفاع مهم تر از آن است که بشود سر کلاس های دانشگاه پیدایش کرد، نشستم در کافه آلبالوی سیاه، به فنجان قهوه ام نگاه می کردم و نمی فهمیدم چه شده است که همه چیز زنگار بسته و ناممکن جلوه می کند، و دیگر هیچ چیز نیست که قند در دلم آب کند؟ عاقل تر شده ام؟ اعتمادم به خودم کم تر شده است؟ یا آن قدر شکست خورده ام که دیگر امتحان کردن چیزها برایم به قیمتش نمی ارزد؟ می شود گفت همه ی اینها هست و نیست، برگشتن به خیابان های هشت سال پیش، و سال های قبلش، مثل قدم زدن در ویرانه ای ترک شده است، به هر طرف که نگاه می کنی، چیزی هست که حسی بر می انگیزد اما تمام سلول هایت می داند که چیزی نیست، دروغ بوده و دروغ است، و گریزی نیست.

نوشته شده توسط فاطمه در 2:23 | | لینک به این مطلب

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 6:27

صفحه بندی