خرید بک لینک
هفتهی پیش به احمد گفتم « بند دست جلوی افسار اسب فرسوده است٬ پاره شود کار دستم میدهد» قرار شد برای این هفته بدوزدش.
از اسطبل که در آمدم این هفته گفتم «احمد بند را ندوختی که» گفت « خانم امشب درستش میکنم»
کار به امشب نرسید٬ دو دور یورتمه رفتم دیدم نصف بند افسار دستم مانده نصفش رها شده٬ اسبم به معنای دقیق کلمه « افسار پاره کرد» چنان گذاشت به تاخت که به نظرم رسید تا ۶۰ کیلومتر در ساعت سرعت دارد٬ پنج شش کیلومتر همان طور دوید٬ و هیچ کس جرات نمیکرد نگاهم کند٬ تا بالاخره اواخر مانژ داور بازی چوگان که کنده شدن اسب از زمین را دیده بود دوید ایستاد رو به روی اسب.
حیوان باز آرام نشد٬ دور دیگری به تاخت در مانژ زد و رسید به ورودی٬ جایی که چمن را با زنجیر از آسفالت جدا کرده بودند٬ قبلاً سابقه داشت که از روی مانع های کوتاه بپرد٬ اما چشمم که به زنجیر خورد گفتم دیگر تمام است٬ اسب با دهان کف کرده دست جلویش را پیش اورد٬ منتظر بودم روی آسفالت زمینم بزند و بمیرم! زنجیر را پاره کرد٬ یک کیلومتر دیگر همان طور تاخت دوید تا بالاخره یکی از مهترهای قدیمیتر باشگاه دوان دوان به حیوان رسید و به هر ضربی بود نگهش داشت!
هر که در مانژ شاهد بود سیگار به دست شد٬ چند نفری پیش آمدند که حالم را بپرسند و یکی دو نفر برایم تکرار کردند که سوارکار خوبی هستم که از پیسش بر آمدهام٬ من فقط داشتم به این فکر میکردم که اسب باید زمینم میزد٬ و باید مرده میبودم حالا! ولی آنی در آن تاخت رو به مرگم چنان از ادرنالین پر شده بودم که هنوز سرخوش بودم!

آنجا روی اسبی که به تاخت میرفت سمت دیواری از درختها در برابرم٬ آنی به سرم زد که « همین است» تمام جان و موجودیتم روی اسب بود٬ و کنترلی برش نداشتم٬ اما همان بود٬ همان چند دقیقه زندگی بود٬ در حالی که همه چیز به مو بند بود ...
تنها چیزی که باعث شد زین را رها نکنم و نمیرم این بود که به نظرم آمد اگر قرار باشد از روی اسب بیافتم و بمیرم ترجیح میدهم از روی اسب بیزین بیافتم!
نمیدانم این شری که دور سرم میچرخد کی قرار است زمینم بزند! اما قطعا بعد از ماجرای عصر امروز به جمع زندههای قاچاقی پیوستهاند.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1396 ساعت: 12:54

صفحه بندی