دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۶
یک روز معمولی در تهران
۹:۱۰ دقیقه که از مترو پیاده شدم٬ هدفمن توی گوشم بود و لابد شالم کمی عقب رفته بود که مردی حدود ۴۵ ساله٬ از پشت سرم گفت :« روسری ات رو سرت کن»
سعی کردم اهمیت ندهم ولی خیلی زود چسبیده بود به پشت سرم بازویم را گرفت و با مشت به شانه ام ضربه زد:« اینجا مملکت اسلام است٬ باید روسری سرت کنی»
سعی کردم ضربه ای که به دست و شانه ام زده بود را ندیده بگیرم٬ روسری را کشیدم جلوتر و دوباره راه افتادم٬ پشت سرم هنوز داشت بد و بی راه میگفت و داد میزد که در پلههای ایستگاه دچار یکی از آن حملههای اضطراب شدم که هیچ وقت نمیدانی از کدام گوری می رسند و آدم را زمین میزنند.
مردمی که شاهد بودند کمکم کردند٬ مرد را دو ردیف پله جلوتر گرفتند و تا بالای پله ها کشیدند٬ من هنوز نفس میزدم و قلبم داشت قفسه سینه ام را میشکست که کشان کشان تا ایستگاه پلیس مترو رسیدیم.
چند نفر که دنبال من بودند شهادت دادند و اظهارنامه پر کردند٬ چند نفری برایم شماره نوشتند و یک نفر شماره ام را گرفت٬ ماموران کلانتری مترو اظهارات همه را گرفتند٬ با ملایم ترین حالتی که میشد تصور کرد اظهارات من را هم گرفتند و تماس گرفتند که افسر مافوق شان بیاید و به موضوع رسیدگی کند٬ سروانی که از راه رسید حق را به من داد٬ همه اصرار داشتند که اظهاراتم را با آب و تاب بنویسم و مزاحم را که ادعا میکرد سرهنگ سپاه است رها نکنم.
در ماشین نیروی انتظامی تا کلانتری زیباشهر رفتیم٬ ساعتها منتظر شدیم تا افسر تحقیق مرد را صدا کرد و بعد من را٬ اظهاراتم به نظرش خندهدار و تمسخر آمیز آمد٬ و افسر دیگری را صدا کرد که با من حرف بزند تا شکایتم را پس بگیرم٬ ماجرا را برای خانم سرگرد گفتم٬ و از عصبانیت سرخ شد٬ گفت باید در همان ایستگاه مرد را میزدم و این که شاهدان کافی هستند و به هیچ عنوان نباید گذشت کنم. در حالی که مردی که متعرضم بود همچنان داشت من را به دروغ گویی و کشف حجاب متهم میکرد٬ گفتم من هم شاهد دارم و هم فیلم های ایستگاه موجود است٬ و هم مسوولان ایستگاه هستند که شهادت بدهند. مرد تازه متوجه شده بود جای زیادی برای تحرک و خلاص کردن خودش ندارد ٬ اصرار میکرد که حق با اوست و من دروغگو هستم تا در نهایت از اتاق بیرونش کردند و پرونده را فرستادند زیر دست رییس کلانتری.
نیم ساعت بعد رییس کلانتری گفته بود که پرونده ارزش اعزام به دادسرا را ندارد و دستور داده بود که رضایت گرفته شود.
خانم افسر٬ این رو به آن رو شد٬ گفت بهتر است رضایت بدهی چون طرف سپاهی است و اظهار تأسف کرد که نمیتواند کاری انجام دهد٬ مرد لباس شخصی که کنارش نشسته بود گفت اصلا تا همین جا هم نباید میآمدی و باید در همان ایستگاه ولش میکردی٬ ...
فرم های رضایت را امضا کردم٬ خانم افسر گفت «امیدوارم خاطره بدی از پلیس ایجاد نکرده باشیم». ساعت از دوازده گذشته٬ وقتی داشتم وسایلم را تحویل میگرفتم که از کلانتری بیایم بیرون دیدم موقع ورود جلوی اسمم نوشتهاند «متهم»
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح