خرید بک لینک
ساعت ها جلوی صفحه ای میلی که برایم آمده بود نشستم، پشت سر هم جزئیات مربوط به موسسه و عکس های دانشجویان و برنامه های کلاس ها و سخنرانی های ترم اینده را ورق زدم، خودم را می دیدم، پناه گرفته در کافه ای گرم، رو به روی فنجان بزرگ عمیق قهوه در حالی که بیرون، در وبلاگ زوریخ کلمه ، برف می بارد. و سگ بزرگ سنگینم پیش پایم لم داده است و منتظر است از جایم تکان بخورم که سرحال بپرد بیرون و موهایش را پوش بدهد و پیش از من راه بیافتد به استقبال خیابان برف الود برود، وبلاگ زوریخ کلمه همیشه خاکستری است، سگم خاکستری است، حالم خاکستری است با تاشی از رنگ قرمز هندی، و توی سرم مناظره ای انتقادی با رییس بانک جهانی می گذرد که قرار است هفته آینده سخنران ویژه ی دانشگاه باشد، و توی سرم، پایان بندی مقاله ام در نسبت بین مهاجرت و اقتصاد جهانی می گذرد، و توی سرم، مقدمه ای بر اشاعه فرهنگ سوپ اوپرا در خاورمیانه و جنوب غرب آسیا می گذرد، ... قهوه ام تمام می شود، سگم نگاهم می کند، برای قهوه چی که دختری جوان تر از من است و پاکاری چرمی به کمرش بسته و موهایش طلایی بسیار روشن کم پشتش را پشت سرش گره زده است دست تکان می دهم، آخرین تکه بسیار شکولاتی کراسان را می گذارم توی دهنم و گوشی موبایل را سر می دهم توی کیف، می گذارم امی واین هوس، دوباره شروع کند، « becuse tomarow i will miss you» و می زنم بیرون از کافه، کوله پشتی ام سنگین است، طبق عادت، لبتاب و دوربین و دو جین کتاب و بتری شیر و یک ساندویچ کوچک پنیر؛ برف است، سگم می خواهد بازی گوشی کند، توی سرم مقدمات گزارشم از تاثیر سقوط دوباره داوجونز روی بازارهای مالی آسیا را مرور می کنم، حالا که دیگر اوپک راضی نیست تولیدش را بیشتر کند، حالا که نفت ایران ناچار است دوباره به بازارها برگردد، حالا که هزار فرسخ دور از خاورمیانه دارم به تصویر محوی از سایه غرب به شرق نگاه می کنم، ... تا دانشکده که وسط شهر است قدم می زنم، سگم با سینه پیش داده از در کتابخانه رد می شود و برای خودش جایی پیدا می کند، که یعنی بیا اینجا بنشین، کیفم را می گذارم روی صندلی کنار دستم و خرت و پرت هایم را در می آورم می چینم روی میز، بخار روی شیشه عینکم را پاک می کنم، برای رییسم می نوسم که مرخصی گرفته ام و می توانم برم تمام اجلاس داووس را برایش از نزدیک پوشش بدهم و قند توی دلم آب می شود، یکی از آن همه کتابی که با خودم تا کتاب خانه کشیده ام را باز می کنم و شروع می کنم به خواندن، روز از اینجا شروع می شود.

روز اینجا تمام می شود.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

صفحه بندی