خرید بک لینک
چشمهام باز بود، ایستاده بودم معطل و دو متر خط ترمز مانده بود روی اسفالت، بعد از ضربهای که صبح به سرم خورده بود فقط شانس آورده بودم که توی نور هر دو چراق نوربالای ماشین غرق بودم و نه توی خون!

با سرگیجه خودم را رساندم به بیمارستان، علائم حیاتی ثابت، دکتر میخواست تحت نظر بمانم، فرم ها را امضا کردم و زدم بیرون، چنان دردی در سرم بود، و هست که می توانستم و می توانم بکوبمش به دیوار، یا دیواری به کوبم بهش، بلکه آرام شود!

به دکتر گفتم علائمم مشابه سندروم ترک است، ولی ترک نکردم! با این حال خوانده ام جایی که وقتی به دارو عادت میکنی باید دز را مدام بالا ببری تا ثمر داشته باشد! این را خودم هم قبلاً میدانستم، هفتههای بازگشت بیخوابی است و درکم دیگر شهودی شده! ... عجب وضعی، عجب وضعی!

فاوست شدم! میدانم که دارم خطر میکنم ولی دلم میخواهد خون بازی را ادامه دهم، چه میشود اگر یک بار این خود سرزنش گر را بگذارم توی کمد، و به راهی بروم که پیش روم باز شده؟!

نشسته بودیم توی کافه و هرچه صندلی ام را می کشیدم عقب، باز جلوتر می امد، گفت «مقاومت نداشته باش» ، گفتم این عبارت مال بازجوهاست، گفت بازجویی که این را بگوید بازجو نیست، ناسلامتی من خودم بازجو بوذن، ... فاوست، فاوست، فاوست لعنتی! سکوت کردم و لبخند زدم و همین! اندک توانی اگر در تنم مانده و اندک کششی به ادامه این بازی فقط برای این است که به خودم نشان بدهم از پسش بر میآیم! که این بار «ارادتمند، من» ... اخلاقی نیست! ... اما میگذرد! ... دردم اخلاقی بودن نیست! دردم این است که مطمئن نیستم از پسش بر بیایم، مطمئن نیستم بتوانم، نمی خواهم درگیر شوم! به خودم اعتماد ندارم، و تا درگیر نشوم نمیفهمم که این بازی من هست یا نه! ...

مقاومت نداشته باش! گفتم این عبارت بازجوهاست، گفت بازجویی که این را بگوید بازجو نیست، چون مقاومت نداشته باشد یعنی برای تو توانی قائل شده است، در صورتی که چنین نیست، و تنها می توانی « به خودت کمک کنی»

لعنتی، دلم می خواست خون بالا بیاورم، ... سرم چه درد می کرد، خودم را رساندم به بیمارستان و دکتر اصرار داشت که سرگیجه از استرس است و می خواست آرامبخش بزند! فرار کردم، هدفن را گذاشتم توی گوشم و شروع کردم به داد زدن در خیابانها، خیابانها، خیابانها، بی خودی دلم می خواست با کسی حرف بزنم، با هر کسی... و چیزی بگویم، چی؟ حرفی نداشتم برای گفتن! روحم را فروخته بودم دیگر، به امید این که بازی را ببرم، چرا نمی فهمم که فاوست ته هیچ بازیای برنده نیست؟! ... نیست؟ چرا فاوست خودم را نمینویسم؟! چرا پیکارسک خودم را خلق نمیکنم؟ غیر از این است که تا این صحنه را بازی نکنم، نمیفهمم؟ و غیر از این است که اجازه اش را گرفتهام؟ ... کاش این سردرد میافتاد، کاش این اضطراب پس میرفت، ...

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 11:16

صفحه بندی