خرید بک لینک
شب بسیار سختی بود، می ترسیدم هیچ وقت صبح نشود، برایم نوشته بود « بفهم، شب ها طولانی نیستند، تو تنهایی» ... شاید هم دلم می خواست هیچ وقت صبح نشود، چهار و چهل دقیقه بالاخره تسلیم شدم! و هنوز گیجم. ... داشتم سعی می کردم زخم را بکنم، و ببیند آن زیر بالاخره چه خبر است، چیزهایی نوشتم که برای هیچ کس نفرستادم، ... بسیاری چیزها هم در سرم بود که ننوشتم، مدت هاست از روی کاغذ آوردن چیزها می ترسم، ... همه چیز فقط وقتی هنوز جریان الکتریکی بین نورون هاست امن است، هر یک قدمی که به دنیای بیرون نزدیک تر می شود ترسناک تر می شود، مساله ساز تر می شود، خودش می شود بحران، بحران آدم را غرق می کند، تمام می شود می رود پی کارش!

....

کاش تمام شود برود پی کارش، کاش همه اش تمام شود برود پی کارش، داشتم به خودم می پیچیدم و فکر می کردم دلم برای آنها که باید « دوست» نامیده می شدند تنگ می شود، ... حرف بی خودی است، کسی نیست که « باشد»؛ ...

باید برگردم، برگردم سر داستان تازه ام، پیش بروم، تمامش کنم، نمی دانم چرا شب روزی که آن قدر شلوغ بوده باید این قدر فاجعه بار باشد، ... دارم خفه می شوم و نیاز دارم کسی موجودتم را تایید کند. نیاز دارم که دوباره برگردم به تئاتر، هر شب یک نمایش، نیاز دارم که ساز بگیرم دستم، تمرکزم را بگذارم روی آن نت «فا» که همه اش یا یک اپسیلون عقب است، یا یک اپسیلون جلوست، ... تمرکزم را بگذارم روی دادگاه کوهن، ... روی هر چیزی به غیر از همزادپنداری خودبزرگ بینانه با «نش» ... که حتی او هم توانسته بود دیگرانی را «دوست» بدارد، و من هنوز خیره بودم به خطوط مبهم روی دیوار.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

صفحه بندی