....
کاش تمام شود برود پی کارش، کاش همه اش تمام شود برود پی کارش، داشتم به خودم می پیچیدم و فکر می کردم دلم برای آنها که باید « دوست» نامیده می شدند تنگ می شود، ... حرف بی خودی است، کسی نیست که « باشد»؛ ...
باید برگردم، برگردم سر داستان تازه ام، پیش بروم، تمامش کنم، نمی دانم چرا شب روزی که آن قدر شلوغ بوده باید این قدر فاجعه بار باشد، ... دارم خفه می شوم و نیاز دارم کسی موجودتم را تایید کند. نیاز دارم که دوباره برگردم به تئاتر، هر شب یک نمایش، نیاز دارم که ساز بگیرم دستم، تمرکزم را بگذارم روی آن نت «فا» که همه اش یا یک اپسیلون عقب است، یا یک اپسیلون جلوست، ... تمرکزم را بگذارم روی دادگاه کوهن، ... روی هر چیزی به غیر از همزادپنداری خودبزرگ بینانه با «نش» ... که حتی او هم توانسته بود دیگرانی را «دوست» بدارد، و من هنوز خیره بودم به خطوط مبهم روی دیوار.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح