محاسبه این که چقدر طول می کشد از طبقه چهارم به زمین برسم کار سختی نیست، معادله ای است که به جرم و ارتفاع نیاز دارد و g را هم 9.8 می گیریم که دقیق باشد. عدد هر چه باشد البته زیر پنج ثانیه است، من ولی به اندازه پنج هزار سال تخیلش کرده ام، آن ثانیه ها را، و آن شکلی که به نرده لبه پله ها خواهم خورد، و آن شکلی که جسدم در پایان روی موزایک ها پیدا خواهد کرد! آنی که این کسر دقیقه را طی می کنم، چیزی که وقت اطمینان را بند نبودم به پنجره به زبانم می آید، و چیزی که از پیش چشمم می گذرد.
در نظرم خانه ای سپید را می سازم، با پنجره های عظیم، با آن اسب سپید پشت ویترین اکسیر، قاب های سپید نقاشی های آن دخترک، قاب های خالی، همه چیز زاویه دار، منهای یکی دو تا دایره برای تلطیف فضا، ... می گوید عملی است، که چیزی که می خواهی را می گیری، که امسال تمام می شود، می گویم خوب.
سرد است، این خانه از وقتی که یادم می آید همیشه سرد بوده، همیشه سرد خواهد بود، ...
خوابم را می برم پشت میز کافه، از خواندنم عقب هستم، بالاخره گزارشی ازم منتشر شده که حالم را بهتر می کند، نشانم می دهد که چیزی که داشته ام/ چیزی که دارم، چقدر برایم مهم است، چقدر این من را قابل تحمل تر کرده، چقدر دهنه زده به آن چیزی که نباید باشد، ... چیزهای دیگری هم خواهم نوشت، و اوضاع را بهتر خواهم کرد، نیمه دوم سال قرار است بهتر باشد، پاییز کوتاه تر است، چون حرکت مداری زمین سرعت بیشتری می گیرد، و حرکت من هم.
ایده ای تازه، زیر ایده های تازه ای که عملی نمی شود دفن خواهم شد، زیر اولویت ها، کارهایی که باید بکنم، بی خوابی شبانه، و رویای این خانه سپید! ... خانه سپید!
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح