خرید بک لینک
سر ظهر زنگ زدم به ناشرم که در مورد شرکت در یک جایزه ادبی مشورت بگیرم.

سر ظهر، زنگ زدم به ناشرم که در مورد شرکت در یک جایزه ادبی مشورت بگیرم، قرار شد شنبه با هم در موردش حرف بزنیم اما واقعیتش، قرار شنبه مهم وبلاگ نیست کلمه ، این مسأله که رمانم احتمالا هرگز از ارشاد در نمیآید مهم وبلاگ نیست کلمه ، برایم مهم فعلا این است که «ناشر» ی دارم، که تعلل میکنم برای فرستادن باقی کارهایم برای باقی ناشران شهر، چون ناشری دارم، و تعلل میکنم برای شرکت در جایزههای چون ناشری دارم، و این حس وبلاگ تازه کلمه خوبی است.

دارم نوشتهای برای اشپیگل آماده میکنم، ... ... پنج سال پیش اگر کسی بهم میگفت روزی میرسد که چیزی برای اشپیگل بنویسی و باز هم حالت خراب باشد، توی صورتش میخندیدم و میگفتم برو بابا، پنج سال گذشته، دارم برای اشپیگل مینویسم، ناشری دارم که میتوانم از او در مورد جایزههای ادبی مشورت بگیرم، دوستانی که به میهمانی دعوتم میکنند، دعوتهایی برای برگزاری کارگاه های حرفهای دارم، حتی سرم هم شلوغ وبلاگ نیست کلمه ، میتوانم ظهر بروم سر کار، دیر بروم، نروم، بنویسم و بفرستم و بدانم که بی حرف منتشر میشود، با آدمهایی کار میکنم که برایشان محترم هستم، پول قهوهام را دارم و کفشهایم پاره وبلاگ نیست کلمه ، حتی رییس اداره ده و آقای شهریاری هم در لیست چتهای شبانه ام هستند ... و نفسم هنوز تنگ است، داستانهایم هنوز نصفه نیمه است، تنم هنوز لرز های خفیف دارد، سردم است، سرم درد میکند هنوز، دلم میخواهد غرق شوم، تمرین نمیکنم، نمیخوابم، بیدار نمیشوم، ساز نمیزنم، نمینویسم، کار نمیکنم، حرف نمیزنم، ... پیک سنگینتری میریزم، خیره میمانم به در اتاق، به صندلی خالی رو به رویم، باید به شب کاری برگردم، کمتر امیدوار باشم، بیشتر کار کنم.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:28

صفحه بندی