نشسته بودم سر کلاس و فشارم رو به افول بود٬ خبری از آقای «میم» نشده بود و یک باره یاد نامه نگاری با آقای «ر» افتادم٬ در کسری از ثانیه٬ لبخند زدم٬ خشمگین شدم و در غم فرو رفتم! ... و هنوز داشتم فرو میرفتم که یادم آمد آن نامه نگاری هیچ وقت به صورت رسمی تمام نشده است! رفتم نشستم پشت میزم در اداره٬ سه برگه کاغذ سپید برداشتم با خودکار بیک سیاهم نامه دیگری نوشتم٬ نامهای آخر! ... آقای «ر» عزیز٬ آدم هیچ وقت نمیداند بودنش در دنیا روی چه کسی چه تاثیری میگذارد٬ .. و این را نوشتم که بگویم شما برای من چه بودید٬ ... لبخند زدم٬ نامه را بستم و به همان آدرس همیشگی پست کردم٬ به همان آدرسی که میدانم آقای «ر» دیگر در آن نیست! ...
روز عجیبی بود! سهشنبهی گذشته! و از سهشنبه تا امروز ده دقیقه وقت پیدا نمیکردم که بنویسم ماجرای آقای «ر» این طوری تمام شد! ... در نامه نوشتم که میتوانستم آدرس تازهاش را پیدا کنم اما دلم خواست همه چیز همان طور باشد که دفعه قبل بود٬ و این که اگر بخواهد میتواند پیدایم کند! دلم میخواهد نامه به دستش برسد٬ ممکن است که به دستش نرسد و اگر چنین شود باید به حال نامهی سرگردان بیچاره تاسف خورد! ... اما فکر میکنم لازم بود٬ لازم بود که برگردم٬ و توضیح بدهم٬ روی زخم را ببندم و بگذارم جایش باقی بماند! جایش با یک درک قابل قبول و یک موسیقی متن خوب باقی بماند! ...
نوشته شده توسط فاطمه در 0:13 |
|
لینک به این مطلب
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح
تاريخ: سه
شنبه
24 بهمن
1396 ساعت: 18:42