خرید بک لینک
نشسته بودم در خزر شمالی، روی یکی از پلههای ناشی از غیرهمسطح شدن یک پیادهروی نیم متری شیبدار که جا به جایش را چادرهای آبی عملیات ساختمانی سد کرده بود، زانوهام را چسبانده بودم به هم، پاها باز، اویزان، تکه شیشهای که کنار پاک بود را برداشته بودم به خون بازی، خط میانداختم و منتظر بودم کم کم عمیقترش کنم، ... خون، نرم و آرام جاری بود و کافی نبود، چی بود که این طور بههمم ریخته بود؟ گردهمآیی صبح، گفته بودم به ساداتیان که حوصله ندارم، ولی باز دلم میخواست آنجا باشم، و راهم را کشیده بودم رفته بودم روبه روی بازار رنگارنگ تجریش، با یک گله آدم که هم دیگر را میشناختیم و نمیشناختیم، دقایق اول را تاب اوردم، فیلم که تمام شش، حرصم گرفته بود از این که کار را خوب در اورده، لجم در آمده بود از این که اقلش نیمه اول کار را همان چیزی نوشته بود که من دلم میخواست، ... نیمه دوم که هیچ، در آمدنی از سینما، ساداتیان را ندیدم، آن ها که دیدم را هم دلم میخواست که ندیده بودم، چه غریبه بودم، چه غمگین و ترسیده بودم مثل همیشه، از چه ترسیده بودم؟ که دیگر کار من به چه دردی میخورد وقتی کسی این قدر خوب ماجرا را نوشته است، حتی اگر نصفش را خراب کرده باشد! ... دیگر نوشتن، خوب نوشتن به چه کار میآید وقتی چیزی قرار نیست تغییر کند؟ ...

ترسیده بودم از این که تکرار باشد، تکرار آن روزهای نخواستی باشد، آن آدمهای نخواستی باشد، ترسیده بودم که همان بشوم که همیشه می گفت نباید باشی، ترسیده بودم که خودش بشوم ....

.... خسته ام. و نمیدانم وقتی دیگر خون هم زنده ام نگه نمیدارد، باید به چی پناه ببرم

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 11:16

صفحه بندی