لب بار کافهای رو به خیابان، و 1 که دارد از تار و 1 رد می شود!
شب سختی بود، با کابوس پشت کابوس، روزهایی که با کابوس بیدار می شوم، روزهای معمولی هستند مثل همه روزها، فقط مثل این است که ته مانده استفراغ توی دهنت مانده باشد و نتوانی تفش کنی، نتوانی از بوش خلاص شوی، نتوانی ازش فرار کنی.
صبح برفی، دیشب چهار ساعت با Gun's and Roses و Twisted sisters راه رفتم، آن قدر بالا بودم که هر گشتی از کنارم رد شد گفتم الان معطلم می کند! هیچ کس مزاحمم نشد، نه حتی سرما، و به نظرم آمد که سالها بود این طور نخندیده بودم، آه خوشبختی!
منتظر تلفن هستم، تلفن از همه، تلفن از رییس دایره 10، تلفن از آقای نویسنده، تلفن از آقای الف، نامه از آن مدرسه که نمِیدانم کجاست، تلفن از خانه، از بانک، از استامبول!
در طرح تازه ای که شروع کرده ام شش هزار کلمه پیش رفته ام، طرح دیگری، طرح های دیگری، مثل ابر از تنم عبور می کنند و بارشان را باقی می گذارند، ... منتظر هستم و هیچ کاری نمیکنم، نه کافه رفتم، نه چیزی نوشتم، نه کاری کردم، نه کتابی ورق زدم، هیچ در هیچ، غذا خوردن حالم را بد تر می کند!
سر صبحی دختربچه ای در آستانه انتخاب دانشگاه را در آغوش گرفتم، میان بازوهایش فشارم داد و حس کردم که چقدر به من نیاز دارد، و چقدر به من نیاز ندارد! در آستانه انتخاب، بحران ابدی انتخاب! نمی توانستم برایش بگویم که هر کاری که بکند، هر تصمیمی که بگیرد، به هر سمتی که برود، باز هم اشتباه است، نمی توانستم برایش بگویم که همه انتخاب ها اشتباه است، که در برخورد ذرات و پاد ذرات یک بار برای همیشه تمام دنیا نابود شده است! ... آه. نمی دانم چه تصمیمی می گیرد، برایم فرقی هم نمی کند، دیر یا زود، پا توی جای پای من خواهد گذاشت، آدم های اشتباهی در جای اشتباهی! ...
باید بروم این بوی استفراغ را از تنم بشوم، باید کاری کنم، چیزی بنویسم، قدمی بردارم، ... بدوم، بپرم، حرفی بزنم، ... منتظر باشم.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح