باید برای این وضعیت اسمی وجود داشته باشد، برای این وضعیت که در کلمه نمی گنجد/ به کلمه در نمی آید/ می گریزد، باید برای این وضعیت اسمی وجود داشته باشد
تنها کار قابل دفاعی که می کنم خوابیدن است، و دیگر هیچ، سعی می کنم خودم را قانع کنم که همین چند خط خواندن/ چند خط نوشتن/ چند کیلومتر رکاب زدن، همین هفته ای یک جلسه کلاس که مدام دیر بهش می رسم زندگی است. کتاب باز می کنم، بشارت یحیی است، که یعنی باید صبر کرد تا استخوان سست شود و فروغ پیری بر سر بتابد، که بعدش چی بشود؟ نمی دانم.
به خودم می گویم « این»، شاید واقعا «دلتنگی» است، نمی دانم! و نمی خواهم که بدانم! ... درمان چیست؟ « پرستنده ها پیش او صد هزار»! عوارض فردوسی خواندن در روزهای بی نوایی!
سرد است، مدام سرماست، تکان نمی خورم از جام، به اندازه کافی تکان نمی خورم، دیر می رسم، نمی رسم، غیبت می کنم، « این» را چه باید نامید؟ می گفت باید بگذاری دوره نقاهت طی شود، سم از بدن برود بیرون، برگردی به تلخی سابق، به بی فایدگی سابق، به بی رویایی سابق، و فراموش کنی. ... باید بگذاری نقاهت بگذرد. ...
چیز هایی می خواهم که نباید بخواهم، در تمام زندگی ام چیزهایی خواستم که نباید می خواستم، و بعدها راضی بودم از این که محقق نشدند، نمی دانم این یکی هم از آنها خواهد بود یا نه، نمی دانم محقق می شود یا نه، راضی ام خواهد کرد یا نه، چاه شغاد خواهد بود یا برج بابل، نمی دانم، ... نمی دانم چیست و چه عواقبی دارد و هنوز رویا می سازم ازش، چرا؟ چون آدمی خودش را با چیزی که از آن می ترسد همانند سازی می کند، این را هم فروید علیه رحمه گفته است در توصیف عقده ادیپ و در توصیف این خواسته بی معنی ناممکن ام!
کاش زودتر تمام شود دادگاه، زودتر تمام شود این ماجرا، کاش بدوم برسم به سپتامبر 2020، به رفتن، به پروپزال مرگ، به صبح تا شب در کتابخوانه بودن، ... این را می خواهم؟ نمی دانم! چه می دانم پس؟ می دانم که می خواهم بگذرم، بگذرد و تمام شود، بدویم برویم تا انتها!
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح