خرید بک لینک
درد را جدی نمی گیرم، دیگر برایم مهم نیست که چه می خواهد بگوید، که چرا ادامه دارد، دیگر حتی به 115 هم زنگ نمی زنم، ... قرار نیست بمیرم! نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس، در سرمای این شب ها، با درد منتشر در سینه که نمی کشد! ... تمامش همین بود، اخر شب، تنها در خیابان ولی عصر، تنها در ایستگاه اتوبوس، بدون این که منتظر چیزی باشم، نه حتی منتظر اتوبوس، بدون این که بخواهم به جایی بروم، یا حتی قدم بزنم در سرازیری، نیمه شب، سفری که این همه منتظرش بودم، ... گفته بود که فرار است، خودم می دانستم، و دیگر برای کسی چیزی نمی نویسم که بعدا بخواهم توضیحش دهم، مرگ را باید پذیرفت، مرگ دیگران را قبل از مرگ خود، باید پذیرفت، ... از سر خیابان که رد می شدم نگاهم دنبالش می گشت، امیدوار چه بودم؟ که از دور نگاهش کنم، ... که لعنت به تمام خیابان ها، بیشتر از همه به آن ها که جای خالی دیگران اند.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 11:16

صفحه بندی