...
داشت متهمم میکرد که رسانهها چنین و چنان! ساعت سهی صبح تلاش بیحاصلی کردم برای این که از رسانه به ما هو رسانه دفاعی کرده باشم، برای این که متوجهاش کنم که اشتباه میکند و توقع بیجایی دارد، برای این که بفهمد هر نهادی ساز و کار خودش را دارد و چون به نظر او کسی کارش را درست انجام نمیدهد معنی این نیست که آن دیگران کارشان را درست انجام نمیدهند! که «من» کارم را درست انجام نمیدهم! ... بیثمر بود، و راستش خودم را خستهتر نکردم، رها کردم و گذاشتم هر چه میخواهد بگوید، یک چیز مسلم بود و آن این که من در «بازی های زبانی» و منطقم از او پیش بودم و همین کافی بود! حتی اگر حکم با او باشد در نهایت!
و ساعت دوازده شب بعدی، وقتی دوباره شروع کرد به متهم کردنم، تنها از پنجره به بیرون خیره ماندم و لبخند زدم، فکر کردم من به اندازه کافی مسوول همه چیز هستم، اجازه نمیدهم تو و کجفهمیات مسوولیت دیگری به دوشی بگذارم! و سکوت کردم. عجب لبخند شیرینی بود آن لبخند که روی لبم ماند! مانده تا امروز!
حتی با بوی اسفراغی که تا صبح لابد نگذاشته دیگران بخوابند، حتی با طعم غبار خاکستری که مینشیند ته حلقم، ... حتی با بیخوابی میشود روز را طلایی کرد!
قهوه ام را برداشتم و خواستم بیرون بیایم که یادم افتاد پولش را ندادهام، همین که برگشتم پسره با پیرسینگ خوشگل گوشه لبش گفت: « امروز برای تو مجانی است»
برگشتم سر کلاس، لباسهایم هنوز بوی جلبک و نم دریا داشتند و خسته بودم « و لاکن، انا احب ماذا افعلنی»! و کیانا داشت نگاهم میکرد که گفتم دو روز گذشته را تمام روی دریا بودم! شعف در صدایش بود که میگفت «چه کار باحالی»
مزهی تلخ غبار خاکستری هوای تهران ته گلوم بود و یاد کاغذش که برای سی و پنج سالگیام نوشتم افتادم، که چقدر دوست دارم آن تصویر را و چقدر از همه چیزهای دیگری که میتواند باشد بهتر است! و دستم را که دراز کنم توی دستم است! با همینها میشود زندگی کرد! با همین که اگر یک بار خواستهای و شده، هر بار که بخواهی میشود!
باید بروم عینکم را عوض کنم! یکی دو سالی هست که میدانم باید برم عینکم را عوض کنم و هی به تاخیر میاندازم، چیزهایی دیده ام که دوستشان داشتهام اما هنوز عینکم را عوض نکردهام، نمیدانم عینکی که میخرم را همه دوست دارند یا نه! ... مرجع اقتدار را گم کردهام، سالهای سال پیش گمش کردم! و یک زمانی در دبیرستان دوباره پیداش کردم، بعد رفت گم شد باز! و گم شدندش نتیجه میدهد سقوط! و ناامیدی و خسنگی بیپایان بیپایان بیپایان! و وقتی برمیگردد، پذیرش از دانشگاه ویرجینیا دیگر غم نیست، ماندن غم نیست، کندی و کودنی غم نیست! حماقت کسی که متهمت میکند مهم نیست دیگر! دوست داشته شدن مهم نیست، کابوس مهم نیست دیگر! ...
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح