داشتم فوکو می خواندم که شهسواری زنگ زد، خوانده و خوشش آمده، و به کسی دیگر داده که می گوید از خودش هم سخت گیرتر است و او حتی بیش از این هم خوشش آمده! و وقتی گفتم حالا باید چه کار کنم مکث کرد، و بعد گفت: طبعا باید بری دنبال ناشر دیگه، نمی خوای بری؟
و گفتم: باید بروم؟
گفت بله، و گفت حتی تا آن طرف سال هم نباید صبر کنی، ... و هشدار داد که این متن ممیزی هایی خواهد داشت، اما به امتحان کردنش می ارزد!
من؟ کمی به گوشی تلفن نگاه کردم، آن قدر هیچ کس نبود که بهش خبر بدهم که همین طور خیره ماندم کمی، و بعد کار عادی ام را ادامه دادم، چند صفحه دیگر کتاب خواندم، توییتر را بالا و پایین کردم، و نمی دانستم، و نمی دانم، چه باید بکنم، ...
به شهسواری گفتم بحران انتشار دارم، ... که می ترسم دو سال دیگر از انتشار پشیمان بشوم، و بعد حافظ باز کردم که حضرتش فرمود « تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم» و به تاکید پرسید که « سعی نابرده چه امید عطا می داری؟» ...
نوشتم که تقریبا به همه موقعیت های زندگی فکر کرده بودم الا این که یک روزی ویراستاری زنگ بزند و ازم بپرسد اگر نمی خواهم نوشته هام را چاپ کنم پس می خواهم چه کار کنم! ... و فکر می کنم وقتش رسیده است که این سقف شیشه ای را بشکنم و کمی بالاتر بپرم!
چه ایوب جوابم را بدهد، چه ندهد، از فردا می روم دنبال ویراستار، شهسواری می گوید شاید ثالث گزینه مناسبی باشد، من سرم را بلند می کنم لوگوی نشر ماهی خیلی بی مقدمه می خورد توی چشمم و فکر می کنم شاید بروم سراغ ماهی، که با اختلاف خیلی زیادی از باقی نشر ها، محبوب ترین نشر چند ماهه اخیرم بوده! و اگر هیچ کدامشان جواب ندادند، می روم سراغ مرکز! ... که احتمالا چنین زباله ای را به طریقی منتشر خواهد کرد، هر چه باشد، بدتر از نوشته های مستور که نیست!
روزی که ضیا آزاد شد روز خوبی بود، فردایش امیرهادی زنگ زد به کاری دعوتم کرد، و غروب همان روز شهسواری زنگ زد، ... روزهایی بود که ما انتظار همه ی چیز های خوب را داشتیم و از آسمان فقط نکبت می بارید، ... روزهایی آمده است که انتظار هیچ چیز را نداریم و خبرهای خوب می رسند!
خوشحال؟ البته که خوشحال شدم، نه آنچنان که وقتی آقای ناشر طبقه منهای یک پاساژ فروزنده به آن داستان که حالا اسمش را هم به خاطر ندارم واکنش نشان داد! ... اما خوشحال و راضی بودم از این که شهسواری داستان را دوست داشته، و منتقد دیگری هم که کار داستان را خوانده دوستش داشته و هر دو با هم معتقد بودند که « این ادبیات است» ...
متن تازه ای که شروع کرده بودم در بیست و یک هزار است، دو شب پیش آن قدر کلافه بودم که دستم رفت به پاک کردن تمامش، ... نفس عمیق کشیدم و لب تاب را خواموش کردم و کمی بعد دوباره از سر گرفتم، این روزها چیزی بیش از آن تک جمله از رولینگ که گفته بود مهم ترین چیز تمام کردن داستان است، در سرم نمی چرخد، باید تمامش کنم به هر حال، و شاید منتشر کردن تنها راهش باشد.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح