سه هفته پیش تصمیم گرفته بودم، و تمام چیزی که برایم مهم بود این بود که تحت هر شرایطی روی تصمیمم بمانم، و ماندم!
دیروز علنی اش کردم، شنبه اجرایی اش می کنم، نگران؟ بله، نگران هستم، ترسیده؟ نه! ترسیده نیستم! احساس میکنم از جام بلند شدم، جملهای ممکن است در پی بیاید، حملش میکنم، مهم این است که فردا، یکی فردایی در همین نزدکی، بالاخره یک روز صبح از خواب بیدار شوم و بگویم «تمامش کردم»، که با فراموشش کردم و رشد کردم و .. فرق میکند! نمیدانم چرا عاملیت برایم مهم شد یک باره، چرا یک باره تصمیم گفتم بلند شوم از خودم دفاع کنم، فقط میدانم که میخواهم کاری بکنم! سر صبحی قبل از این که برای وحید بنویسم تصمیم قطعی ام همان است که سه هفته پیش بود، که دفعه قبل هم وقتی حماقت کردم، »فقط میخواستم کاری بکنم» کاری که می توانستم زیر بارش نروم و بهش تن ندهم و خودم را اسیرش نکنم، ولی آن قدر خود خوری کرده بودم که تصمیم گرفتم انقلاب کنم! و این کثافت به بار امد، حالا، قصه دوباره همان است، آن قدر نوشخوار می کنم که خودم از خودم بیزار شوم و یک باره تصمیم می گیرم کاری بکنم! ... باشد که این بار بخیر بگذرد.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح