خرید بک لینک

زود بیدار می شوم، گاهی با طعم خون توی دهانم، گاهی با کابوسی دیگر، ولی به هر حال، زود بیدار می شوم. سر صبح که آفتاب می افتد توی صورتم، میلم به رمان است، اگر حوصله کنم چند خطی می نویسم، نشود، چند صفحه ای می خوانم و فکر می کنم اگر گوشی را خاموش کنم، بمانم روی همین خواندن و نوشتن بهتر است، نمی توانم ولی.

سر صبحی داشتم فکر می کردم باید برگردم به زندگی ام، و فکر کردم زندگی ام چه شکلی بود قبل از این ها، مهر پارسال مثلا چه شکلی بودم؟ مهر دو سال قبل، یا اصلا قبل از همه این ها، وقتی هنوز 5800 دستم بود، زندگی ام چه شکلی بود؟

نشستم یادداشت های قدیمی را خواندم، نخواندم، از رویشان رد شدم سر سری، قبل از این ها، قبل از این کثافت اخیر، یا حتی قبل ترش، قبل از note 4، زندگی همیشه زیادی خالی بوده. شاید برای همین است که این ماجرا را رها نمی کنم. این وسواس را برای همین رها نمی کنم، انگاری همین است که بهم حس زندگی می دهد، حس زنده بودن می دهد حتی وقتی می خواهم بمیرم!

مساله اصولا همین است، چیز های زیادی وجود ندارد که مرا به زندگی واقعی وصل کند، همه چیز هنوز در خودم مانده است، نه کار چاره است، نه دانشگاه، نه افسانه سرایی های دیگر، هنوز بیرون از من زندگی وجود ندارد، برای همین است که این طور می چسبم به چیزهای توی سرم، کاری ندارم، چیز دیگری ندارم که باهاش بازی کنم! درجا می زنم.

حوصله ندارم این وضعیت را تحلیل کنم، حوصله ندارم به آدمی دیگر، به رابطه، به آدم ها، به کار ، به هیچ چیز دیگری فکر کنم، چسبیده ام به همین ماجرا، چون بهم حس زنده بودن می دهد حتی اگر تمام شده باشد، حتی اگر واقعا تمام شده باشد!

دیگر چی؟ دیگر این که over act هستم، خیلی خیلی زیاد، وگرنه تمام چیزهایی که بهم می گویند، هیچ کدام آن قدر ها مهم نیست، آن قدر ها جدی نیست، همه اش مسخره است، و تازه اصلا همه ای نیست، فقط در همان لحظه اول اگر یک نفس عمیق بکشم می توانم راحت از کنارش عبور کنم، و باید چنین کنم.

باید از این ماجرا عبور کنم، به شکایت امیدی ندارم هرچند از نظرم بر نگشته ام، همین طور به دانشگاه امیدی ندارم هر چند هنوز مشغول یادداشت برداری هستم و همچنان فکر می کنم شاید شد! باری به هر جهتم، نه تمرین، نه کلاس رانندگی، نه نقاشی، نه نوشتن، همه اش obcces روی چیزهایی که وجود ندارد، تمام شده است، خود خوری، تحلیل بردن خود، ریز شدن و پیدا کردن سوژه های تازه برای زخم زدن، که چی بشود؟ نمی دانم! می گوید ادم های وسواسی از فکر های وسواسی لذت می برند، نمی دانم چه کسی در کله این جماعت فرو کرده است که آدم ها همه کارها را برای لذت بردن انجام می دهند! که ادم ها اراده ای در کنترل فکر های وسواسی دارند، ... ندارم من، و نمی دانم از کجا باید به دستش بیاورم.

دلم می خواهد ماجرایی تازه شروع شود، رابطه ای، شغلی، پیشنهادی، پذیرشی چیزی، هر چیزی که بتوانم با ان فضام را عوض کنم، عکس های بزرگ مدونا را بزنم به دیوار جلوی چشمم، حرکت کنم، بدوم، حتی اگر دنبال خرگوش آلیس در سرزمین عجایب باشد، فقط بدوم و نفس بزنم و دوباره اندروفین را در رگ هایم حس کنم، بعد از سال ها، بعد از سال ها، بعد از سال ها.

یادم نمی اید آخرین باری که واقعا زنده بودم کی بود، آخرین باری که از بودن خوشحال بودم را یادم نمی آید، این روز ها، کلاس مثل همیشه شفاست، مسکن است، آسایشی چند ساعته از این فکر های تکراری، و غیر از آن دیگر هیچ چیز.

دلم می خواهد زنگ بزند و چیزی بخواهد، دلم می خواهد این شکایت به جایی برسد، دلم می خواهد چالش جدیدی از راه برسد، پروپزالم را جایی قبول کنند، تابستان آینده، تابستان شور و زندگی باشد، دویدن دنبال کارها از این طرف به آن طرف برای جمع کردن زندگی، برای دوباره شروع کردن، برای این که 2020 سال بهتری باشد، برای این که بالاخره چیزی به دست بیاورم که به جان کندن ارزیده باشد!

باید راه بیافتم ناشری برای کتاب پایان نامه ام پیدا کنم (!)، باید بروم اداره کتاب دنبال حل کردن گیر و گرفت مجوز رمان، باید یک معلم زبان دیگر پیدا کنم، برگردم به تمرین، به شنا، به دویدن، باید این اسپری های سالبتامول را بگذارم کنار، این فکر وسواسی را، این نگران بودن برای هر چه کردم و نکردم، هر چه شده و نشده، هر چه می شود و نمی شود، باید تکرار کردن این ماجرا را بگذارم کنار. باید برگردم به چیزی که بودم، باید بر گردم به یک خالی عظیم رو به ویرانی. باید از خودم در بیایم و بودن را امتحان کنم، ... و خوب، همه این حرف ها، در نوشتن ممکن است!

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: يکشنبه 19 آبان 1398 ساعت: 7:31

صفحه بندی