نوشتن به این وضعیت رسمیت میدهد و این چیزی است که میخواهم ازش فرار کنم، میخواهم از این واقعیت که خودم را حبس کردم در خانه، که هیچ کاری نمیکنم، که وقت تلف میکنم و تنها هستم فرار کنم.
چه فرقی کردهام، چه چیزی متفاوت بین امروز و ۱۴ سالگیام؟ آن وقت، نه دقیقا همان وقت، کمی پیش و پساش ولی فکر میکردم که راهی، گریزگاهی، در خروجی هست، حالا آن مسیر مقدر را هم پیمودهام و ظاهراً نیست، گریزی نیست، نه ساز، نه نقاشی، نه نوشتن، در هیچ مسیری، راه خروجی نیست. اینها همه فقط بارهایی است که اضافه کردهام برای فرار از آن واقعیت، از آن واقعیت محتوم، این که تنها هستم، و در خروجی را بلد نیستم.
میگوید بازی صبر است این، میدانم، لوکاره میخوانم و روزها را شب میکنم پشت سر هم، شد ده ماه! ... .
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح