خرید بک لینک

چهار صبح، کمی قبلش، کمی بعدش، دیگر فرقی نمی کند، عادت به ساعت نگاه کردن موقع بیدار شدن را گذاشتم کنار، برای ان که کم تر به خودم آزار برسانم، برای این که بیشتر به خودم آزار برسانم! چشم هام را باز می کنم و می بندم، « نباید چشم هات را باز کنی»، « نباید فکر کنی»، « تمرکز کن، داشتی چی می دی؟» ... مهم نیست، مهم نیست که چی می دیدم، چشم هام را باز کردم و بستم، « خواب معنی ندارد، صرفا یک سری تصاویر بی فایده و منقطع اند که در هوشیاری به آنها معنا می دهیم، برایشان داستان می سازیم و ساخته می شوند، خواب ها همه در هوشیاری است که ساخته می شوند، پس چه بهتر که آدمی اصلا به هوش نیاید، بماند در همان بی هوشی، و به جای مصوت بلند «او»، واو بی هوشی را مصوت کوتاه « و» بخواند، زیباتر است!

چشم هام را باز کردم و بستم و تاریکی بود که نزدیک می آمد، نه جسمی که تاریک باشد، نه تاریکی که فراگیر باشد، تاریکی ابری بود که پیش می آمد، سنگین و زنده، می آمد که ... که چی؟ می آمد که در برم بگیرد؟ که نازل شود؟ که حلم کند؟ نه، همه این ها نبود و این ها بود، تاریکی، می آمد که جلوی چشمم بایستد، که بماند، که احیانا، شاید، بگذارد که دست بکشم روش، لمسش کنم و هنوز بخشی ازش نباشم.

تهدید پشت تهدید است این روزها، دیشب، یکی دیگر، دقایقی شجاع بودم، فرستنده نوشته بود « تا حالا به ساعت های آخر زندگی ات فکر کردی؟» و مشتی چرندیات دیگر افزوده بود که رنگم بپرد! جای دیگری نوشتم، « بله دوست عزیز، به ساعت های پایانی زندگی ام فکر کردم و جایی برای عملیاتی شدن تهدید های احمقانه تو و دوستانت در آن نمی بینم»؛ پنج روز است که از خانه بیرون نرفته ام، و نمی دانم تا کی در خانه خواهم ماند! ... نوشته اش دقایقی بعد تازه نازل شد، سردم شد، و فکر کردم این تنها یکی از هزاران است، و فکر کردم چرا نمی توانم بپذیرم که آن روزها واقعا سخت بوده اند، و این که به هر حال سر پا ایستاده ام، گفت « مقاومتت را تحسین می کنم» چرا فکر کردم که شوخی کرده است؟

..

مدام دلم می خواهد آن یادداشت آخر را بنویسم، بنویسم که می مانم، که نمی روم، که تصمیمم را برای همیشه گرفته ام، که حتی دو زیست هم نخواهم شد، می مانم و می میرم همینجا، مدام توی سرم خطوط دفتر « در بند اما سبز» است، و آن دیالوگ شاهکار که می گوید « هر جا برای زندگی برنامه بریزی یک طوری پیش می رود که قطعا برنامه ات عملی نشود، بهترین برنامه این است که برنامه ای نداشته باشی!»

کتاب ها را چیده ام پیش دستم، به این امید که دو ماه مانده به کنکور بالاخره امروز نه فردا شروع می کنم به درس خواندن، شروع می کنم؟ البته که نه! هنوز دارم برای کنکور از دست رفته قبلی عزاداری می کنم، چشمم به کتاب ها می افتد غیر از این که غمم افزون شود ثمری ندارد!

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 3:42

صفحه بندی