هر شب به این امید بر می گردم که « فردا می روم شنا»، آن فردا هنوز نرسیده.
سرد است، و با این احوال بیمار، ساعت ها نشسته ام پشت در پزشکی قانونی، ضجه های آدم های عزیز از دست داده را تماشا کرده ام در مه رقیق سمی که اسمش هوای تهران است، قلبم درد می کند.
هر چیزی کوچکی می تواند به هم بریزدم، دارم پوست خودم را می کنم، با چیز های مسخره، با « چرا این حرف را زدی»، « چرا آن کار را کردی»، « چرا این شکلی هستی»، با « چرا هستی»؛ از تنم که آماج بوده است متنفرم، از صدام، از کلماتم، ار تک تک مکالمه هام، چه چیزی آب رفته را به جو بر می گرداند؟ چه چیزی ماهی را زنده می کند؟ هیچ. امیدوار نیستم که لکه های این کثافت را بتوانم از زندگی ام پاک کنم، امیدوار نیستم که رفتنی در کار باشد، گریزی و گم شدنی در کار باشد، امیدوار نیستم که بگذرد این روزها!
می گوید کار فکری نیاز به حدی از جدایی از واقعیت دارد، نگاه می کنم به این خیل جدا افتادگان از واقعیت، به خروجی شان! به کارهای فکری شان! چه حرف هرزی است این!
خواب خون می بینم، مدام خواب خون می بینم اگر بخوابم، .... بدتر آنکه هیچ چیز نمی نویسم، تمرین نمی کنم، چیزی حتی نمی خوانم، کاری نمی کنم که بیارزد، مدام منتظرم. منتظرم که چیزی از جایی نازل شود و بپراندم از سر این کنده، بگذارم در دز، ... سال ها پیش جایی نوشته بودم « من هنوز می پردم در هوا، منتها مراقبم که زمینم را از زیر پام نکشند»، فکر می کنم این بار، آسمانم را گرفتند.
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح