خرید بک لینک

به هیچ چیز فکر نمی کنم غیر از این که چه حرفی را چرا زدم، کجا چی اضافه گفتم، چی کم گفتم، طوری زخم می زنم که آن طرف تنم پیدا می شود، طوری خودم را می خورم که انگار قرار است تمام شود این طوری، تمام نمی شود.

می نشینم پشت میزم در کافه، سعی می کنم بنویسم، نمی توانم، به خودم می گویم وقتی نمی نویسی کافه رفتن چه فایده دارد؟، از خودم می پرسم، وقتی نمی نویسی، کافه هم نروی، پس چه کنی؟ هیچ! آرام نمی شوم، آرامشی در کار نیست! رکاب می زنم از همه جا به همه جا، ده کیلومتر، بیست کیلومتر، بیشتر، بیشتر، به خودم می گویم تقصیر تو نیست، عیب ندارد، تقصیر تو نیست، از پس خودم بر نمی آیم، یک « اشکال ندارد» اش هنوز لبخند می آورد روی لبم، لحنش که زیادی خودمانی است، هنوز آزارم می دهم، نفس نمی توانم بکشم، ... هوا کم است.

می گوید: آدم تمایل دارد شبیه چیزی شود که از آن می ترسد، این را فروید کشف کرده بود/ به زبان در آورده بود/ عرضه کرده بود، می دانم. می خواهم شبیه اش بشوم؟ ازش می ترسم؟ می ترسم، و تنها چیزی که واقعی است این است که می خواستم مسلط باشم، نبودم! به خودم می گویم رها کن، هر چه بودی، همان بود، تمام توانت بود، دیگری نبود، بهترینت بود، ... و بهترینم فاجعه بود، افتضاح بود، ... نبود.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: يکشنبه 19 آبان 1398 ساعت: 7:31

صفحه بندی