خرید بک لینک

احساس میکنم که میدانم چه میخواهم ولی اشتباه میکنم، دم غروبی رکاب زنان در خیابانهای خلوت ملاقاتی را تخیل میکردم، و زبان ریختنی را و پیش رفتنی را، عجب چرندیاتی!

چیزی است که زنده نگاهم میدارد، فانتزی، فانتزیها، زنده نگاهم میدارند، که چی؟ که هیچی!

هیچ چیز آن طور که انتظار داریم پیش نمیرود، آن اتفاق که منتظرش هستیم، هیچ وقت رخ نمیدهد، چیزی عوض نمیشود! یادش بخیر، آن وبلاگ لیموی، یک روزی از کلافگی مینوشت، بعد یک باره آفتاب شد و پردههای خانه تازه را نصب میکردند و بعد، رفت که رفت!

دلم چه میخواهد؟ میگوید چرا اصرار میکنی چیزی را داشته باشی که خودت میدانی مصیبت است، که میدانی مسأله است، که میدانی آن چیزی نیست که تخیل میکنی، چرا اصرار میکنم؟ چه میخواهم واقعا؟ و چرا؟ غیر از این است که یک بار دیگر میخواهم خودم را بیاندازیم توی بازی که بازی من نیست؟

...

میدانم چه میخواهم، میدانم باتلاق خواهد بود، میدانم که نباید بخواهمش و عملی نیست و چه بهتر که به حرف گوش نمیکند! ولی همه این منطقی کردنها کمک نمیکند عبور کنم!

گفتم عبور، امروز جایی خواندم که باید از overcome عبور کرد، نباید فراموش کرد و رها کرد و گذشت، توصیهاش این بود که باید «مفتخر» بود، و باید چنین شد! کدینگ را عوض کردم، »مفتخرم« حالا و هنوز دلم همان چیز عجیب بی منطق مصیبت را میخواهد و هنوز منتظرش هستم!

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: يکشنبه 19 آبان 1398 ساعت: 7:31

صفحه بندی