می گوید خیال بافی را تمام کن، می گویم باشه
دور خودم می چرخم، زخم های باز خون ریزم را لیس می زنم، می خورم به در و دیوار، به پایه های مبل، کمترین واکنشی آتشفشانم می کند، می گویند آدم وقتی زیر موج باشد ضربه را حس نمی کند، بیرون که می آید تازه یادش می افتد و از هر قطره بارانی که بر تنش بخورد هراسناک می شود. راست می گویند.
شنبه، شنبه، شنبه، ... آخ، چقدر منتظر این شنبه هستم، و همه شنبه های آینده، همه شنبه هایی که قرار است این زخم ها را فراموش کرده باشم، همه شنبه هایی که تمام شده باشد این روز ها، این شب ها، این رویاهای روزانه، این کابوس های شبانه، خواب خون، خواب خون، خواب خون.
...
می گویم خیال بافی را تمام می کنم، نمی کنم ولی، دلم می خواهد زنگ بزند، دلم می خواهد زنگ بزند، دلم می خواهد یک نفر از این جا بکشدم بیرون، دلم می خواهد خودم خودم را بکشم بیرون از این کثافت، دلم می خواهد تمام شود، نه که عادت کنم، تمام شود، ...
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح