بیدار میشوم با عرق سرد، بیدار میمانم تا صدای ماشینها شروع شود، «برگشتن»!
دلم میخواهد از تحریریه بیایم بیرون، همین نیم بند ارتباط را هم ببرم، خودم را حبس کنم پشت در اتاق تا بپوسم، رنجش کمتر از رنجی که الان میبرم خواهد بود. ...
هی بر میگردم، نمیبینم در کجا اشتباه کردم، دوباره، دوباره، دوباره، ... میگوید: تو چه میدانی فردا چه میشود؟ چه میدانی روی کدام زمین خواهی مرد؟ نمیدانم، راست میگوید، نمیدانم، اما مسأله امروز چیز دیگری است، مسأله امروز این است که «فردا» نمیشود، همهاش امروز است، و باز امروز است، و باز امروز است، ....
میترسم، نه تنها از سایهای که راهش را به خوابهایم باز کرده، میترسم از این که نمیتوانم اشک بریزم، از این که برگشتهام به همان چیز غیر قابل تحملی که بودم،، میترسم از این که اشک نمیریزم، میترسم از این که ایمانم را، ایمانم را، ایمانم را، ایمانم را ...
میترسم که بدخواه و بد تینت بشوم، میترسم که از پسش بر نیایم، میترسم که لبخندم را از دست بدهم، میترسم که نتوانم ادامه دهم، نتوانم درستش کنم، به دردی نخورم، و آن وقت، ادامه دادن چه معنی خواهد داشت؟!
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح