برایم نوشته: « به نظرم تو ترس از موفقیت داری»
گرسنه ام بود، تکه بزرگ شیرینی مربایی زیادی شیرین را به زحمت توی دهانم جا دادم و فکر کردم: « حالا که چی؟»
هوا آن قدر کثیف بود که ماسکم بعد از دو ساعت قدم زدن در خیابان ها خاکستری شده بود، نشسته بودم پشت میز همان کافه ای که در هشت سال گذشته همه غروب هام را آنجا شب کرده بودم، همان قهوه ای روی میزم بود که در هشت سال گذشته هر شب خواسته بودمش. همان فکر هایی توی سرم بود که ... ؛ « ترس از موفقیت» ... ترس از خوب بودن، و نخواستنی بودن، ترس از این که بروم و هر چه هست را، همان چیزها که نیست را، از دست بدهم، بروم بیافتم وسط میدان جنگی دیگر، جنگی که جنگ خودم نباشد، از دست دادن غروب های کافه برای این که به کسی ثابت کنم از « موفقیت» نمی ترسم، از کدام «موفقیت»، از « موفقیت» چه کسی؟ ... ساعت ها، روزها، حالا دیگر می توانم بگویم ماه ها، می نشینم رو به روی کتابخانه، بی فایده، پراکنده خوانی، بی هدف نت برداری، طرح پشت طرح، همه نیمه تمام، همه معلق، معطل، دارم با زندگی ام چی کار می کنم؟ نمی دانم، اما مگر مهم است؟ چرا باید فکر کنم دقیقا همین کاری که می کنم « زندگی » نیست، چرا باید فکر کنم زندگی چیز دیگری است؟ کار می کنم، که کم تر از توانایی هام است، و خسته کننده تر از پولی که در می آورم، و مسخره تر از آن که معنی را بشود به آن نسبت داد، با این حال، شغلی است برای خودش، و نانی حاصل می شود ازش، به اندازه کتاب هایی که می خواهم و پول قهوه روزانه ام هست، و آزارم نمی دهد چنان که سال ها پیش؛ تحرکی دارم، گیرم نه به اندازه ای که مطلوب است، اما هست، کتاب می خوانم، و اگر تکه هایم را بتوانم سر جمع کنم، گاهی چیزهایی هم می نویسم، که منتشر نمی شود البته، کلاس می روم، چیزهایی یاد می گیرم که دوستشان دارم، گیرم نه کامل و تمام، اما سعی ام را می کنم، .... همین تصویر کفایت است از این روزهای زندگی ام، همه کاری می کنم، نیمه تمام، در هیچ چیز تمام نیستم، در دوستی، در نفرت، در بودن، در نبودن تمام نیستم. از معیار های اخلاقی ام خارج شدم، چیزی را پذیرفتم که نباید می پذیرفتم، و بعد همه چیز بیش از آن که قبلا بود به هم ریخت و دنیا در آب فرو رفت و از خواب بیدار شدم، دوباره خودم را در آینه نگاه کردم، همان من 14 سالگی ام بود، شلخته، بی دیسیپلین، با رویایی که احمقانه است، و وسواسی که نفس گیر است، و این بار به جای ساختن آن فانتزی ها کلید واژه هایی را در دارک وب می گردد که دقایقی احساس زندگی کند، هر بار که پاش را می گذارد بیرون، از خودش می پرسد امروز قرار است زنگ بزنند؟ می داند که کسی زنگ نمی زند، تصویر بیرونی اش، هنوز آن قدر ها به هم ریخته نیست که خودش، خود آشفته ی کودک مسلک وسواسی اش، ... و وقتی بلیت می خرد برای سفری در پیش، به سقوط هواپیما فکر می کند. ... قبلا هم اینجا بودم، ...
از خواب بیدار شدم دیدم همه چیزی که فکر می کردم هستم، نیستم. دیدم هیچ چیز نیستم، دوستی ندارم، همکاری، رفیقی و همراهی ندارم، دیدم تنها داستان است که مهم است، و من چون به آن داستان چسبیده ام، .... و تنها تن است که مهم است، و اگر آن تن، آماج نباشد، هیچ خواهد بود. ... بیدار شدم دیدم آدمی دورم نیست، ... و ادمی نیستم. ...؛ قبلا هم اینجا بودم. ...
دلم می خواهد با کسی حرف بزنم؟ نه، نه واقعا، چه فایده ای دارد؟ چه چیزی خواهم شنید؟ سری که به تاسف تکان داده می شود، هم دردی! تلاشی خواهند کرد برای این که تفسیر دیگری بتراشند، و از « اشتباه» خارجم کنند، ... نمی خواهم حرف بزنم دیگر.
چه چیزی به یاد دارم؟ به یاد دارم که ترکم کردند، و متهمم کردند، و دروغ گفتند، و چه چیزی می خواهم؟ می خواهم که به چیزی تعلق داشته باشم، پایم را روی زمینی بگذارم، از تمرین که می آیم و پنجه ام درد می کند، به کسی بگویم « تمرینم سنگین بود، پنجه ام درد می کند» ... می خواهم که بروم؟ نه! نمی خواهم خودم را به چالش دیگری بکشم؟ نه، مساله این نیست، نمی خواهم جا بزنم، و نمی خواهم بیش از این از خودم، از خودی که باید باشد، فاصله بگیرم، نمی خواهم ترسو و میان مایه و متوسط بشوم. هایدگر بود به نظرم که جایی گفته بود « والایی تنها در جدال های جدی، در مقاومت علیه دیکتاتوری است که حاصل می شود» چیزی در همین ردیف بود که کلماتش از خاطرم رفته ولی تصویرش در ذهنم مانده است. ...
می خواهم بمانم، بمانم بلکه کاری بکنم، کاری ازم بر نمی آید، توانی ندارم، نه سوادی نه موقعیتی نه قدرتی، ... آن تنها کاری که تن دادم بهش، و بخاطرش این همه کثافت را به جان خریدم می رود که یک سال تمام زندگی ام را به لجن کشیده باشد بی این که به سرانجامی برسد، می گویم: « ادامه بدهم؟»، می گوید: « که چی؟ یک سری درگیری دیگر است و مصیبت و گرفتاری، و آخر سر هم به چیزی که می خواهی نمی رسی»، می دانم، رها می کنم، رهام نمی کند ولی، ... می خواهم درس بخوانم، به خودم در آینه نگاه می کنم و به کتاب های پیش دستم، من هیچ وقت دانشجوی خوبی نبودم، دانش آموز خوبی هم نبودم، همان شارلاتانی بودم که تضاهر می کند می داند و می فهمد، نمی فهمم؟ چرا، می فهمم، خیلی هم خوب و دقیق می فهمم، ولی بی کیفیتم، کمم، توانی نمی گذارم، جدی نمی گیرم، و باز می روم دکتری ثبت نام می کنم، می گویم شاید این بار شد، ... می دانم که نمی شود، شاید شد! ... می گوید : « لیست انسان الا ماسعا»، و سعی ای در کار نیست، فقط بهت است و وقت کشی، وقت کشی ابدی، چرا تلفن زنگ نمی زند پس؟ چرا آن یک نفری که باید زنگ بزند، و از این هوا درم بیاورد زنگ نمی زند؟ چرا دعوت نامه کارورزی رویترز را نمی گیرم؟ چرا آن گزارش که این همه بهش امید بسته ام را نمی نویسم؟ چرا این قدر منتظرم بی این که از فاصله بین تخت و مبل آبی توی اتاق تکان بخورم؟
به خودم می گویم باید از وسواس درستی و نادرستی دست برداری، تن بدهی و راضی باشی، چرا باید چیزی بیش از این باشد اصلا؟ برگردی به تمرین اسب سواری و ساز را دوباره بگیری روی شانه ات، تمام است دیگر، می شود تمام آن چیزی که می خواستی! ...
پیش نویس های کتاب کیوان را کشیدم بیرون از کمد، این را اگر به جایی برسانم لابد دلم خوش خواهد بود! چه می دانم دیگر!
برچسب:
نویسنده: کیارش فلاح