خرید بک لینک

اخرین باری که حوصله ام سر نرفته بود را یادم نمی اید، آخرین باری که با کسی بودم و از این که کسی کنارم هست راضی بودم، آخرین باری که کاری می کردم، و از کاری که می کردم راضی بودم را به خاطر ندارم، آخرین باری که چیزی داشته ام که دوستش داشته باشم را به خاطر نمی آورم، آخرین باری که می توانستم چیزی را دوست داشته باشم را به خاطر نمی آورم، آخرین باری که به مرگ دیگران، به نبود دیگران، به خلوتی و سکوت و سکون فکر نمی کردم را به یاد ندارم، ....

حرف ده سال نیست، حرف 15-16 سال است، حرف خیلی سال است، حرف خیلی وقت، از وقتی که چشم باز کردم، از وقتی که روی ریتم کلمات متمرکز بودم، از وقتی که برایم مهم نبود که دوستم ندارند، از وقتی که صدای دیگران را نمی شنیدم، از وقتی که به ه و فقط به ه فکر می کردم، به پای مصدوم، و تمنای آن حضور، ...، به خودم نگاه می کنم در تصویر چشم های خودم، به خودم که از جایش جم نمی خورد، باید برگردم به آن مبل قهوه ای چرمی، به خودم یاددآوری کنم که توانی برای دوست داشتن چیزی، هیچ چیزی، ندارم، که تمام تلاشی که برای چیز دیگری کرده ام، به این افتضاح ختم شده است. به خودم یاداوری کنم که همه این ها را من ساختم، همه این افتضاح را که راه خروجی ازش نیست را من ساخته ام، نه امروز و امسال، نه در تمام ده سال گذشته، خیلی قبل، خیلی قبل تر از زمانی که بشود به یادش آورد. ... به قزل آلا می گوم هیچ کاری نمی کنم الا افتادن از گوشه ای به گوشه ای دیگر، نه درسی، نه خواندنی، نه نوشتنی، روز ها را با بی ثمر ترین کار ممکن شب می کنم، له له می زنم برای شب، برای داروی های خواب، برای خواب، مرگی موقتی، آفتاب که در می آید، آنی هوس زندگی دارم، کتاب هایی که ستون شده اند روی زمین برای خوانده شدن، یادداشت هایی که ثبت نشده، داده هایی که وارد نشده، خودم را با هرتسن سرگرم می کنم، جان می کنم و پیش می روم فقط برای این که خواندن آن چه باید خوانده شود را عقب بیاندازم، عقب می اندازمش که دلیلی داشته باشم فردا از خواب بیدار شوم، و فردای بعدی، و فردای بعدی، ... زندگی نمی کنم که امیدی به زندگی کردن داشته باشم، کاری نمی کنم که امیدی به کار کردن داشته باشم، نمی نویسم که امیدی به نوشتن داشته باشم، آیا این روزگار بازنده هاست؟ نمی دانم. می گویم « بود آیا که فلک از این دو سه انتخابی که پیش رویش گذاشته ام بالاخره یکی را انتخاب کند و برهاندم از این تباهی» خبری نیست ولی، تلفن زنگ نمی زند، کسی کاری با من ندارد، انگار هیچ وقت نبوده ام، نخواهم بود، نوشخوار، نوشخوار، نوشخوار، تحرکی حاصل نمی شود، می گوید برای نوشتن باید زندگی کنی، برای زندگی کردن باید از خانه بروی بیرون، می دانم، در بیرون رفتن ولی حاصلی نمی بینم، در زندگی کردن، و در نوشتن نیز.

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 11:08

صفحه بندی