خرید بک لینک

بیست دقیقه دیر کردم، قهوهام برایم مهمتر از به موقع رسیدن بود، و اصولا برای این یکی ترجیحم با این است که احترام آنچنانی قائل نباشم، ککم نمیگزید! قهوهام را در سالن انتظار تمام کردم در حالی که twisted sisters گوش میکردم و ضربش روی پام بود، نه که نگران نبودم، طبق معمول کمی هم منیک بودم! به خودم میگفتم « تمام میشود» و میدانستم که آخرش نیست. که تازه اول مستی است، که بدتر خواهد شد، توهینآمیزتر، شدیدتر، ککم نمیگزید ولی. در همان مانیا، ۲۰_۳۰ صفحه حرافی کردم، به لحن توهینآمیزش، به سوالات پرت و پلاش، به اتهامهای کذبش با لبخند جواب دادم، «علی بی غم» که میگویند، منم که هیچ چیز را جدی نمیگیرم، که هیچ چیز را شخصی نمیدانم، که ترس سرم نمیشود. که هیچ چیز بهم بر نمیخورد. ...، از دوازده گذشته بالاخره رهام کرد، زدم به خیابان، باید به پرواز میرسیدم ولی رفتم تحریریه، هنوز راههایی برای اعتراض هست، به یکی از همان راهها رفتم، برگشتم، با موتور خودم را رساندم به پرواز شماره ۶۰۲، روی ابرها به این فکر میکردم که آب از ابر خواستنیتر است، و پذیراتر، جان کنده شده در آن مکالمه خسته کننده صبح، تازه داشت از حلقم میزد بیرون، کلافه بودم، خسته، میزبان سردرد ابدیام. ... پام را که گذاشتم زمین داشتم فکر می کردم که کاش پایگاه ۱۴ هنوز سرجایش بود، کاش یک راست راهم را میکشیدم میرفتم سراغ آن نیمکت مشرف به مسیر برگشت جتها، مینشستم و منتظر میماندم تا جفت کشتیهای غروب برگردند از روی سر شهر رد شوند، تا جایی که چشم کار میکرد ردشان را بزنم و خیال کنم که دنیا هنوز منظم و امن است. پایگاه چهارده ولی مدتهاست که جا به جا شده، گشتهای هوایی را از مرز شرقی برداشتهاند، تامکتها از بالای سر شهر رد نمیشوند، و دنیا امن و منظم نیست.

در فرودگاه که نگین احوالم را پرسید، دلم میخواست بزنم زیر گریه، نزدم. در پرواز، برای خودم تکرار میکردم که الحق سلاحی و اشکم جاری نبود. پام را که گذاشتم روی زمین، لشم را کشیدم روی یکی از صندلیها، دلم میخواست زمان بگذرد که نمیگذشت.

سر شب، زنگ زدم به واو، دو خط شرحی دادم از ماجرا و گفتم که نگرانم، گفت نگران نباش! که اگر میبردندنت، و بعد از هفتهها انفرادی به سوالات میکشیدند جای نگرانی داشت نه حالا، ... و بعدش به جای این که نگران آن ۲۰_۳۰ صفحه نوشته باشم، نگران بودم که آیا نگرانیام به جا بودهاست یا نه، که آیا نازک نارنجی و ابله نیستم؟ که آیا توقعم از موقعیت زیادی غیرواقعی نیست؟ صبح که غر ریزی زدم، تحکم نیمهجدیاش درگیرم کرد، موقعیتی است سرتاسر آلوده به سوءتفاهمهای غیرقابل حل، که جان میکنم خودم را به همان شکلی که هستم، در آن حفظ کنم و تن بهش ندهم، دور نرفتهام البته، و گذاشتهام کنترل اوضاع را در دست داشته باشد حواسم جمع بوده است که از موضعم کوتاه نیایم، که در دام دلرحمی که تزریق میکرد نیافتم، در مجموع میشود گفت که بد نبودم، ایا خوب بودم؟ نمیدانم؟ آیا نازک نارنجیام؟ نمیدانم! آیا زیادی به شوخی گرفتم؟ ممکن است، آیا ادامه پیدا خواهد کرد؟ به نظر چنین میآید، آیا از پسش بر میایم؟ قطعا!

برچسب: نویسنده: کیارش فلاح تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 11:08

صفحه بندی